ولادت حضرت فاطمه معصومه(س)1

دهه کرامت،دهه اول ماه ذی‌العقده است و آغازش با ولادت حضرت معصومه(علیهالسلام) و پایانش با ولادت حضرت ابوالحسن علی بن موسی‌الرضا(علیه السلام) می‌باشد.این دهه یادآور بسیاری از مطالب عالی و مفاهیم بلند و سازنده و ارزشمند است. دهه کرامت یادآور لطیف‌ترین علائق و مهر و وفاهای کم‌نظیر یک خواهر نسبت به مقام شامخ و معنوی برادر است.مهر و وفایی که خواهر مهربان و دلداده را به هجرت وادار نموده و غربت و بیماری و مرگ در فصل جوانی را برای او آسان کرده است.

مهربانی که جز در مورد امام حسین و حضرت زینب (علیهما‌السلام) سابقه ندارد.

دهه کرامت تداعی کننده عزم و قاطعیت و اراده آهنین زنان بزرگ و بانوان و الامقام و گرانقدر جهان می‌باشد.

تمام مفاهیم سازنده‌ای که ما در فرهنگ اسلامی داریم در این دهه تداعی می‌شوند چرا که حرم حضرت معصومه و امام رضا (علیهماالسلام) کانون دعا و قرآن و نیایش و ... است.

دهه کرامت یادآور تحول آفرینی بانوان آسمانی است و این که می‌توانند رهبری دل‌های صدها میلیون مسلمان را در طی اعصار عهده‌دار بشوند.

دهه کرامت یادآور زهرا و زینب (علیهما‌السلام) است.

تمام مفاهیم سازنده‌ای که ما در فرهنگ اسلامی داریم در این دهه تداعی می‌شوند چرا که حرم حضرت معصومه و امام رضا (علیهماالسلام) کانون دعا و قرآن و نیایش و ... است.

دهه کرامت یادآور تمام خوبی‌هاست. و یادآور جمال انسانی است.

اکنون اطلاعاتمان را در باره ی این بزرگواران بالا می بریم

امام صادق(ع)پیش از ولادت كریمه آل محمد(ص) فرمود:

خدا را حرمى است و آن مكه است،امیرمؤمنان را حرمى است و آن كوفه است،و ما اهل بیت را حرمى است و آن قم است.بزودى بانویى به نام فاطمه از تبار من در آن جا دفن شود كه هر كس به زیارتش بشتابد،بهشت بر او واجب مى گردد.

بارگاه حضرت معصومه(س) تجلیگاه حضرت زهرا(س)

بر اساس رویاى صادقه‏اى كه مرحوم آیت الله مرعشى نجفى(ره) از پدر بزرگوارش مرحوم حاج سیدمحمود مرعشى (متوفاى 1338 ه .)نقل مى‏كردند، قبر شریف حضرت معصومه(س)جلوه‏گاه قبر گم شده مادر بزرگوارش حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها مى‏باشد.آن مرحوم در صدد بود كه به هر وسیله‏اى كه ممكن باشد، محل دفن‏حضرت زهرا سلام الله علیها را به دست آورد، به این منظور ختم مجربى را آغاز مى‏كند و چهل شب آن را ادامه مى‏دهد، تا درشب چهلم به خدمت‏حضرت باقر و یا حضرت صادق(علیهماالسلام)شرفیاب مى‏شود، امام(ع) به ایشان مى‏فرماید: «علیك بكریمه اهل البیت‏» «به دامن كریمه اهلبیت پناه ‏ببرید.» عرض مى‏كند: بلى من هم این ختم را براى این منظور گرفته‏ام كه قبر شریف ‏بى‏بى را دقیقا بدانم و به زیارتش بروم.

امام(ع) فرمود: منظور من قبر شریف حضرت معصومه در قم مى‏باشد.سپس ادامه داد: براى مصالحى خداوند اراده فرموده كه محل دفن حضرت فاطمه‏سلام الله علیها همواره مخفى بماند و لذا قبر حضرت معصومه را تجلیگاه قبر آن حضرت قرار داده است.هر جلال و جبروتى كه براى‏ قبر شریف حضرت زهرا مقدر بود خداوند متعال همان جلال و جبروت‏را بر قبر مطهر حضرت معصومه(س) قرار داده است.

تنها خواهر امام هشتم

نجمه خاتون همسرگرامى امام كاظم(ع) تنها دو فرزند در دامان‏خود پرورش داد و آنها عبارتند از:

1- خورشید فروزان امامت، حضرت على بن موسى الرضا(ع)

2- حضرت معصومه (س)

محمد بن جریر طبرى، دانشمند گرانمایه شیعه در قرن پنجم هجرى، براین واقعیت تصریح نموده است.

مدت 25 سال تمام حضرت رضا(ع) تنها فرزند نجمه خاتون بود، پس‏از یك ربع قرن انتظار، سرانجام ستاره‏اى تابان از دامن نجمه‏درخشید كه هم سنگ امام هشتم(ع) بود و امام(ع) توانست والاترین‏عواطف انباشته شده در سویداى دلش را بر او نثار كند.

بین حضرت معصومه(س) و برادرش امام رضا(ع) عواطف سرشار و محبت ‏زایدالوصفى بود كه قلم از ترسیم آن عاجز است.

در یكى از معجزات امام كاظم(ع) كه حضرت معصومه نیز نقشى دارد،هنگامى كه مرد نصرانى مى‏پرسد: «شما كه هستید؟» مى‏فرماید: «انا المعصومه اخت الرضا» «من معصومه، خواهر امام رضا(ع)مى‏باشم.» این تعبیر از محبت‏سرشار آن حضرت به برادر بزرگوارش‏امام رضا(ع) و از مباهات او به این خواهر برادرى سرچشمه‏مى‏گیرد.

رمز قداست قم

در احادیث فراوانى از قداست قم سخن رفته، تصویر آن در آسمان ‏چهارم به رسول اكرم(ص) ارائه شده است.

امیرمومنان(ع) به اهالى قم درود فرستاده و از جاى پاى جبرئیل ‏در آن سخن گفته و امام صادق(ع) قم را حرم اهلبیت معرفى كرده وخاك آن را پاك و پاكیزه تعبیر كرده ‏است.امام كاظم(ع) قم را عش‏آل محمد (آشیانه آل محمد(ص))نامیده و یكى از درهاى بهشت را از آن اهل‏قم دانسته.امام هادى(ع) اهل قم را «مغفور لهم‏»(آمرزیده) تعبیر كرده و امام حسن عسكرى(ع) از حسن نیت آنها تمجید كرده و با تعبیرات بلندى اهالى قم را ستوده است.اینها و دهها حدیث دیگرى كه در قداست و شرافت قم و اهل قم از پیشوایان معصوم به ما رسیده، فضیلت و عظمت این سرزمین را براى‏همگان روشن مى‏سازند، جز این كه باید دید راز و رمز این همه‏شرافت و قداست چیست؟

حدیث فوق كه پیرامون ارتحال حضرت معصومه(س) به عنوان پیشگوئى‏از امام صادق(ع) نقل شد، از راز و رمز آن پرده بر مى‏دارد و روشن مى‏سازد كه این همه فضیلت و شرافت، از ریحانه پیامبر،كریمه اهلبیت، مهین بانوى اسلام، حضرت معصومه(س) سرچشمه‏مى‏گیرد، كه در این سرزمین دیده از جهان فرو بسته، گرد و خاك ‏این سرزمین را توتیاى دیدگان حور و ملائك نموده است.

عصمت حضرت معصومه(س)

بر اساس روایتى كه مرحوم سپهر در «ناسخ‏» از امام رضا(ع)روایت كرده، لقب «معصومه‏» را به حضرت معصومه، امام هشتم ‏اعطا كرده‏اند. طبق این روایت امام رضا(ع) فرمود: «من زار المعصومه بقم كمن زارنى‏» «هركس حضرت معصومه را در قم زیارت كند، همانند كسى است كه مرا زیارت كرده باشد.» این ‏روایت را مرحوم محلاتى نیز به همین تعبیر نقل كرده است. با توجه به این كه عصمت ‏به چهارده معصوم(علیهم السلام) منحصر نیست، بلكه همه پیامبران، امامان و فرشتگان معصوم هستند. و علت اشتهار حضرت رسول اكرم، فاطمه زهرا و امامان(علیهم‏السلام) به «چهارده معصوم‏» آن است كه آنها علاوه بر مصونیت ازگناهان صغیره و كبیره، از «ترك اولى‏» نیز كه منافات با عصمت ‏ندارد، پاك و مبرا بودند.

مرحوم مقرم دركتابهاى ارزشمند :«العباس‏» و «على الاكبر»دلائل عصمت ‏حضرت ابوالفضل و حضرت‏على‏اكبر(علیهماالسلام) را بر شمرده‏است. و مرحوم نقدى در كتاب‏«زینب الكبرى‏» از عصمت‏حضرت زینب سلام الله علیها سخن‏گفته است. و مولف «كریمه اهلبیت‏» شواهد عصمت‏حضرت معصومه(س)را بازگو نموده است.

و با توجه به این كه حضرت معصومه(س) نام شریفشان «فاطمه‏»است و در حال حیات به «معصومه‏» ملقب نبودند، تعبیر امام(ع)دقیقا به معناى اثبات عصمت است، زیرا بر اساس قاعده معروف:«تعلیق حكم به وصف مشعر بر علیت است‏» دلالت‏حدیث‏شریف برعصمت آن بزرگوار بى‏تردید خواهد بود.

فداها ابوها

آیت الله سید نصر الله مستنبط از كتاب «كشف اللئالى‏» نقل‏فرموده كه روزى عده‏اى از شیعیان وارد مدینه شدند و پرسشهایى‏داشتند كه مى‏خواستند از محضر امام كاظم(ع) بپرسند. امام(ع) درسفر بودند، پرسشهاى خود را نوشته به دودمان امامت تقدیم‏نمودند، چون عزم سفر كردند براى پاسخ پرسشهاى خود به منزل‏امام(ع) شرفیاب شدند، امام كاظم(ع) مراجعت نفرموده بود و آنها امكان توقف نداشتند، از این رو حضرت معصومه(س) پاسخ آن پرسشها را نوشتند و به آنها تسلیم نمودند، آنها با مسرت فراوان از مدینه منوره خارج شدند، در بیرون مدینه با امام كاظم(ع) مصادف‏شدند و داستان خود را براى آن حضرت شرح دادند.

هنگامى كه امام(ع) پرسشهاى آنان و پاسخهاى حضرت معصومه(س) را ملاحظه كردند، سه بار فرمودند: «فداها ابوها» «پدرش به قربانش باد.» باتوجه به این كه‏حضرت معصومه(س) به هنگام دستگیرى پدر بزرگوارش خردسال بود،این داستان از مقام بسیار والا و دانش بسیار گسترده آن حضرت‏حكایت مى‏كند.

لقبهاى حضرت معصومه(س)از زیارتنامه‏ ها

 سه ‏زیارتنامه براى حضرت معصومه ‏ذكر شده است: یكى از آنها مشهور و دو تاى دیگر غیرمشهوراست.

اسامى و لقبهایى كه براى حضرت معصومه در دو زیارتنامه غیرمشهور ذكر شده، به قرار ذیل است:

طاهره(پاكیزه)،حمیده(ستوده)،بره(نیكوكار)،رشیده(رشدیافته)،تقیه (پرهیزكار)،رضیه(خشنود از خدا) ،مرضیه(مورد رضایت ‏خدا) ، سیده طاهره(بانوى پاكیزه)، سیده‏ صدیقه(بانوى بسیار راستگو)، سیده رضیه مرضیه(بانوى خشنود ازخدا و مورد رضاى او) ، سیده نساء العالمین(سرور زنان عالم)

لقبهاى دیگر آن بانو

محدثه و عابده و مقدامه(بانوى پیشتاز)از دیگر صفات و القابى‏است كه براى حضرت معصومه عنوان شده است.

 

هم اکنون می پردازیم به گوشه ای از زندگانی امام رضا(ع)

نمی‌دانم چقدر از «مدینه» می‌دانی. اما امام رضا(ع) «مدینه» را خوب می‌شناسد. همان جا به دنیا آمده، تقویم‌ها، روز، ماه و سال ولادتش را درست به یاد نمی‌آورند یا شاید خوب می‌دانند و اذعان نمی‌كنند ـ تاریخ هیچ وقت امانتدار خوبی نبوده ـ ولادتش را در سالهای 148، 151 و 153 و در روزهای جمعه نوزدهم رمضان، نیمه ماه رمضان، جمعه دهم رجب و یازدهم ذی القعده عنوان كرده‌اند. اما قطعیت بیشتر در همان سال 148، یعنی سال وفات امام جعفر صادق(ع) است. همان‌طور كه اشخاصی همچون مفید، كلینی، كفعمی، شهید ثانی طبرسی، صدوق، ابن زهره، مسعودی، ابوالفداء، ابن اثیر، ابن حجر، ابن جوزی و كسانی دیگر، سال 148 را سال ولادت امام رضا(ع) دانسته‌اند.

اما لقب‌ها و كنیه‌هایش، همچون واژگانی درخشان در هزارتوی ذهن تاریخ باقی مانده‌اند. كنیه‌هایش ابوالحسن (در بین خواص) است و لقبهایش، صابر، زكی، ولی، فاضل، وفی، صدیق، رضی، سراج الله، نورالهدی، قرة عین المومنین، كلیدة الملحدین، كفو الملك، كافی الخلق، رب السریر و رئاب التدبیر.

و رضا(ع)؛ مشهورترین لقبی است كه از گذر این همه سال، ما هنوز امام را با آن نام می‌شناسیم. شاید خواسته باشی دلیل این لقب را بدانی:

«او از آن روی رضا خوانده شد كه در آسمان خوشایند و در زمین مورد خشنودی پیامبران و خدا و امامان پس از او بود. همچنین گفته شده: از آن روی كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند و بالاخره چنین آمده است: از آن روی او را رضا خوانده‌اند كه مأمون به او خشنود شد.»

وقتی القاب، نامها و كنیه‌های مادرش را می‌خوانی، حس می‌كنی چیزی در آنهاست، شبیه آنچه در القاب خود امام است: ام البنین، نجمه، سكن، تكتم، خیزران، طاهره، و شقراء

اگرچه به روایتی نام پنج پسر و یك دختر را برای امام رضا(ع) ذكر كرده‌اند، اما همانطور كه علامه مجلسی گفته است: «از جواد به عنوان تنها فرزند او یاد كرده‌اند.» ـ نامی آشنا برای ما ـ دیگر... می‌ماند سال وفات امام كه باز هم ذهن تاریخ ما را بخوبی یاری نمی‌دهد و احتمال سالهای 202، 203 و 206 ق، در این میان است. اما اكثر علماء همان سال 203 را سال وفات دانسته‌اند. با این حساب عمر حضرت رضا(ع) 55 سال می‌شود. 35 سالش را در كنار پدرش گذرانده و بیست سال دیگر امامت شیعیان را به عهده داشته است.

آغاز امامت آن حضرت، مصادف می‌شود با دوره پایانی خلافت هارون عباسی به مدت ده سال.

پنج سال بعد از آن با خلافت امین همزمان است و سرانجام هم دوره‌ای از خلافت مأمون در مدت پنج سال و تسلط یافتن او بر قلمرو اسلامی آن روزگاران.

مأمون...همان كسی كه با دسیسه و به وسیله زهر امام را شهید كرده دوستداران امام، پیكر پاكش را درطوس در قبله قبه هارونی سرای حمیدبن قحطبه طایی به خاك سپردند و امروزه غبار مرقد او توتیای چشم‌های شیفتگان است

 در مدینه

دوران امامت امام رضا(ع) در مدینه از سال 183 هجری قمری آغاز شده بود. حكومت سیاسی در آن زمان به دست هارون الرشید بود كه در بغداد اداره می‌شده است. تز هارون هم مثل همه زورگویان تاریخ، شكنجه و زندان و كشتار بوده است. مردم را برای گرفتن مالیات شكنجه دادن و فرزندان و شیعیان فاطمی را آزار رساندن...
همانطور كه حضرت موسی بن جعفر(ع)، پدر امام رضا(ع) را در زندان‌های بصره و بغداد حبس می‌كند و آخرش هم با زهر، ایشان را به شهادت می‌رساند. یعنی دورانی كه مصیبت شهادت پدر، برای امام رضا(ع) اتفاق می‌افتد و مصیبت‌‌های اسف بار دیگر برای علویان.

در زمان امام رضا(ع)، هارون الرشید آن ‌قدر از تأثیر اهل بیت(ع) بر مردم نگران بوده كه علاوه بر همه اینها، اندیشه‌ها و افكار بیگانگان را هم وارد علوم مسلمانان می‌كرده است. به این منظور كه توجه مردم را به علوم بیگانه جلب كند.

ابوبكر خوارزمی (383 ه‍‌) در نامه‌ای به اهل نیشابور درباره نحوه رفتار حكومت عباسیان به خصوص «هارون» می‌نویسد: هارون در حالی مرد كه درخت نبوت را درو كرده و نهال امامت را از ریشه برافكنده بود... چون یكی از پیشوایان هدایت و سروری از سروران خاندان مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم در می‌گذشت، كسی جنازه‌اش را تشییع نمی‌كرد و مرقدش را با گچ نمی‌آراست، اما وقتی دلقك یا بازیگر یا مطرب و یا قاتلی از خودشان می‌‌مرد، دادگران و قاضیان بر جنازه‌اش حاضر می‌شدند و رهبران و حكمرانان در مجالس سوگواریش می‌نشستند. مادی و سوفسطایی در كشورشان امنیت داشت و متعرض كسانی كه كتابهای فلسفی را تدریس می‌كردند، نمی‌شدند، ولی هر شیعه‌ای سرانجام به قتل می‌رسید و هركس كه نام فرزندش را «علی» می‌نهاد، خونش را به زمین می‌ریختند.

با توجه به این موارد و جوی كه حاكم شده بود، امام رضا(ع) ترجیح می‌داد امامت خودش را علنی نكند و فقط با عده معدودی از یارانش ارتباط داشته باشد. ولی وقتی بعد از چند سال، حكومت هارون الرشید به خاطر شورش‌های مختلف ضعیف می‌شود، امام رضا(ع) امامت خودش را آشكار می‌كند و به رفع مشكلات مردم در زمینه‌های اعتقادی و اجتماعی می‌پردازد.

خود امام فرموده است: «در روضه جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌نشستم، در حالی كه دانشمندان مدینه بسیار بودند. هرگاه یكی از آنان در مسأله‌ای در می‌ماند، همگی متوجه من می‌شدند و سؤالات را نزد من می‌فرستادند و من پاسخ آنها را می‌دادم». بالاخره عمر هارون هم یك جایی به سر می‌رسد. وقتی كه در سال 193 برای آرام كردن اوضاع شورش به منطقه خراسان می‌رود، در همان جا دار فانی را وداع گفته و در سناباد طوس، در یكی از اطاق‌های تحتانی كاخ فرماندار طوس، «حمید بن قحطبه طائی» دفن می‌شود.

پسران هارون ـ امین و مأمون ـ بر سر حكومت، به دعوا و كشمكش با یكدیگر می‌پردازند. امین در بغداد قدرت را در دست می‌گیرد و مأمون در مرو بر تخت پادشاهی می‌نشیند. اختلاف بین این دو، پنج سال طول می‌كشد تا سرانجام سپاه مأمون به بغداد حمله می‌كند؛ امین را در سال 198 ه‍ كشته و مأمون سرتاسر حكومت را به دست می‌گیرد.

ولی علویان و سادات مأمون را آرام نمی‌گذارند. آنها دیگر به تنگ آمده بودند. اولش ظلم و ستم‌های هارون، بعد نارضایتی از پسرانش و حالا هم مأمون...

این گونه می‌شود كه در نواحی عراق، حجاز و یمن شورش می‌كنند. آنان فقط یك چیز را می‌خواستند. حكومت به دست خاندان آل محمد(ص) اداره شود. مأمون با زرنگی تمام، امام رضا(ع) را به خراسان دعوت می‌كند. همیشه اولین سؤال موقع مرور این حادثه تاریخی این است: چرا؟ هدف مأمون چه بود؟

به خاطر اینكه با قرار دادن امام در كنار خود، یك جور مهر تأیید به اعمال و سیاستهای خودش بزند. امام رضا(ع) به دعوت‌نامه‌های مأمون پاسخ منفی می‌دهد تا اینكه او دست به تهدیدی جدی می‌زند.

اسناد تاریخی، گویای اولین زمینه‌های سفر امام نیست و جزئیات بسیاری از مقدمات هجرت رضوی، ناگفته مانده و در پرده ابهام قرار دارد. ولی با مطالعه اسناد موجود، این حقیقت مسلم است كه از پیش مكاتباتی میان مرو و مدینه، صورت می‌گرفته و بر سفر امام به سوی مرو، اصرار بوده است.

مأمون علاوه بر دعوت‌نامه‌ها، دو نفر از مأموران خود به نام‌های رجاء بن ابی ضحاك و یاسر خادم را به مدینه می‌فرستد. آنها بعد از ورود به مدینه، مأموریت خودشان را برای امام(ع) این‌طور عنوان می‌كنند:

«ان المأمون امرنا باشخاصك الی خراسان»

مأمون، ما را فرمان داده و مأمور ساخته است تا تو را به خراسان ببریم.

امام رضا(ع) شخصی بود كه نیرنگ‌های مأمون را می‌فهمید و شیوه‌ها و دسیسه‌های او را می‌شناخت. زندان‌های طولانی پدر را با همه تلخی‌ها و رنج‌هایش بخاطر داشت و می‌دانست كه مأمون كسی است كه برادر خودش را می‌كشد و حالا هم از نگرانی حضور امام در بین مردم، نمی‌تواند آرام بگیرد.

بدین ترتیب امام رضا(ع) سفر آغاز كرد. سفری بدون رضایت خاطر، بدون دل خوش، باید با مدینه وداع می‌كرد، با مدفن پاك رسول خدا، با مردمی كه او را بسیار دوست داشتند. برای اهل مدینه پدری مهربان بود. او نیازی به سفر جغرافیایی نداشت. او در جغرافیای دلها سفر كرده بود.

امام سفر را آغاز كرد. در حالیكه از آن اكراه داشت و وقتی می‌رفت خوب می‌دانست كه مأمون با او چه خواهد كرد و خوب می‌دانست كه در دلها جاودانه خواهد شد.

 از مدینه تا مرو

دل كندن امام(ع) از مدینه خیلی سخت بود. حتی اگر یك بار در طول زندگیت مسافر سرزمین غریب شده باشی، باید این حس را بفهمی؛ مثل یوسف كه از مدینه تا مرو مصر غریبه بود و با آن همه ثروت و جلال و شوكت، دلش می‌خواست به كنعان برگردد.

امام رضا(ع) در حالی با مسجد پیامبر خداحافظی می‌كرد كه می‌دانست بازگشتی ندارد. شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا(ع) به سند خود از محول بجستانی نقل كرده است كه امام رضا(ع) با پیامبر(ص) خداحافظی كرد، اما هر بار به سمت قبر بر می‌گشت و صدایش با گریه بلند می‌شد. به امام نزدیك شدم و به او تبریك گفتم. امام فرمود: من را رها كن! من از جوار جدم محمد صلی الله علیه و آله و سلم بیرون می‌شوم و در «غربت» می‌میرم.
آنچه امروز برای همه ما روشن است. ابتدا و انتهای سفر امام رضا(ع) است، اما اینكه امام در حد فاصل این دو نقطه، دقیقاً از چه مسیرهایی عبور كرده، كاملاً مشخص نیست و در آن اختلاف وجود دارد. تعیین خط سیر دقیق امام رضا(ع) به واسطه گزارش‌های متعدد و گاه متناقض منابع، دشوار است.

خط سیر هجرت امام رضا(ع)

كاروان‌هایی كه از حجاز به قصد عراق حركت می‌كردند، چه از راه مكه و چه از راه مدینه، در منزلی به نام «معدن نقره» به یكدیگر می‌رسیدند و از آن جا به یكی از دو مقصد بصره یا كوفه روانه می‌شدند. بیشتر قرائن و شواهدی كه وجود دارد نشان می‌دهد كه امام از طریق مدینه و معدن نقره راهی بصره شده و بعید به نظر می‌رسد كه امام ابتدا به مكه رفته و بعد عازم سفر شده باشد.

یكی از دلایل این است كه سفر امام عادی و به دلخواه خودشان نبوده است، بلكه تحت الحفظ بوده و طبیعی است كه مأموران مأمون كوتاهترین مسیر را انتخاب كرده باشند تا هر چه سریع‌تر مأموریت خود را به انجام برسانند. بدیهی است با وجود راه مستقیم مدینه به بغداد كه 134 فرسنگ بوده، مسیری انتخاب نشده كه مسافت آن 355 فرسنگ بوده است.

دلیل دیگری كه مورخان نقل كرده‌اند، این است كه در سال 200 ه‍ . ق كه با سفر امام همزمان می‌شود، شرایط خاصی بر مكه حاكم بوده است. بین طرفداران مأمورن به فرماندهی رجا بن ابی ضحاك، ورقاء، جلودی و هارون بن مسیب از یك سو و مخالفان خلیفه به رهبری محمدبن جعفر، عموی امام رضا(ع) از طرف دیگر جنگ بوده است و مصلحت ایجاد نمی‌كرده كه رجاء بن ابی ضحاك، امام رضا(ع) را وارد شهری كند كه تا دیروز در آن شهر طرف جنگ بوده است.

و سومین دلیل این است كه رجاء بن ابی ضحاك مأمور بود تمام حالات، رفتار و گفتار امام را در طول سفر زیر نظر داشته و برای گزارش به مأمون ارائه كند. در سفرنامه‌ای كه او به خلیفه ارائه داد، حتی به جنبه‌های روحی و اخلاقی امام رضا(ع) اشاره شده و تا جایی كه ذكرها و دعاهای امام در نمازها هم از قلم نیفتاده است. به همین دلیل بعید به نظر می‌رسد كه امام به مكه رفته باشد و ضحاك آن را در سفرنامه خود نقل نكرده باشد.

با وجود این دلایل، بعضی از منابع به خصوص تذكره‌های متأخر، نوشته‌اند كه امام رضا(ع) همراه با امام جواد(ع) به مكه هم رفته‌اند. امام رضا(ع) طواف خانه خدا را انجام می‌دهد و در پشت مقام ابراهیم(ع) نماز می‌گزارد. حضرت جواد(ع) كه آن زمان كودكی هفت ساله بوده است، بعد از طواف به طرف حجرالاسود می‌رود و آنجا به مدت طولانی می‌نشیند. موفق یكی از یاران امام رضا(ع)، به حضرت جواد(ع) می‌گوید: «فدایت شوم! بلند شو تا برویم».

امام جواد(ع) می‌گوید: من فعلاً نمی‌خواهم از اینجا بلند شوم تا خداوند چه خواهد!

این جمله را كه امام جواد(ع) می‌گوید، در صورتش یك دنیا غم و اندوه می‌نشیند. موفق پیش امام رضا(ع) می‌رود و جریان نیامدن امام جواد(ع) را به آن حضرت گزارش می‌دهد. امام رضا(ع) بلند شده، به حجر اسماعیل می‌روند و می‌فرمایند: «ای فرزند دلبندم! بلند شو تا برویم». امام جواد(ع) می‌گوید: «پدرجان چگونه بلند شوم در حالی كه دیدم شما آن‌چنان وداعی با خانه خدا كردید كه گویی دیگر بر نخواهید گشت». به هر حال امام(ع) در طول مسیر از «معدن نقره» گذشته، وارد منطقه قادسیه می‌شود. سرزمینی كه در عصر خلیفه دوم، محل جنگ بزرگ میان مسلمانان و ایرانیان بود جنگی كه سرانجام به پیروزی مسلمانان انجامید.

ابی نصر بزنطی می‌گوید: «در قادسیه خدمت حضرت رضا(ع) رسیدم، امام به من فرمود: اطاقی برای من اجاره كن كه دارای دو در باشد، تا مراجعه كنندگان بتوانند به راحتی رفت و آمد كنند.

حضرت رضا(ع) پس از قادسیه به سمت بصره ادامه مسیر داد. 

جلوگیری از ورود امام به كوفه

ترسهای مأمون پایان ناپذیر بود. ترس حقارت می‌آورد و حقارت، دسیسه و انتقام. مأمون در كشیدن نقشه‌هایش تا آنجا پیش رفته بود كه حتی مسیر سفر امام را از پیش طراحی كرده بود. او به روشنی از شوق شیعیان و علویانی كه در كوفه به سر می‌بردند، نسبت به امامشان آگاه بود. به همین خاطر از كاروان امام خواسته بود، بدون اینكه از مناطق شیعه‌نشین و مراكز قدرت شیعیان عبور كند، با فاصله از آنجا عبور كرده و وارد بصره شود.

برخی نویسندگان مثل یعقوبی و بیهقی، مسیر امام را از طرف بغداد به سوی بصره دانسته‌اند؛ ولی این احتمال خیلی قابل اعتماد نیست. زیرا عبور امام از قادسیه توسط بیشتر نویسندگان قطعی دانسته شد و با این فرض و با توجه به شرایط جغرافیایی، بغداد نمی‌تواند در مسیر قرار گرفته باشد. ثانیاً در نقل بیهقی، از بیعت طاهر ذوالیمینین با امام رضا(ع) در هنگام عبور ایشان از بغداد، ذكر شده است كه با توجه به مسأله ولایتعهدی امام در خراسان، درستی این نقل زیر سوال می‌رود. حتی برخی محققان، گذر امام از كوفه را نیز نقل كرده‌اند. سیدمحسن امین عاملی می‌نویسد: «بعضی روایات نشان می‌دهد كه امام علی بن موسی الرضا(ع) و همراهان حضرت، از بصره به كوفه آمده‌اند.»

و علامه مجلسی نیز رفتن امام به جانب كوفه را عنوان كرده است. اما شاید مقصود از سفر به بصره و كوفه سفر دیگری باشد كه امام قبل از احضار به خراسان داشته‌اند.

ادامه قسمت دوم رادراینجا ببینید

روز پزشک

 

در دنياي امروز كمتر ملتي است كه به مفاخر گذشته خود توجه نكند زيرا يكي از علايم حيات و زنده بودن ملت ها ملتفت بودن و توجه داشتن به مفاخر گذشته فلسفي، علمي، فرهنگي، ادبي، سياسي، اجتماعي و ملي آن هاست كه اين گذشتگان با وجود گذشت روزگار و سير زمان و وقوع حوادث نا گوار با هزاران خون دل براي اينده گان خود به ميراث گذ اشته‏اند كه بايد آن را گرامي و عزيز داشت و بارور ساخت.

 

شيخ الرئيس نواسه علي سينا، ‌معروف به ابن سينا . به قولي در ماه صفر سال 370 هجري قمري(مطا بق 980 ميلادي ) از پدر بلخي ايي بنام عبدالله ( از سبب وزير ماليه بودن در زمان سلطنت نوح بن منصور به بخارا مركز ماورالنهر و خراسان انزمان انتقال نموده بود) و مادر بخارايي بنام ستاره در قريه خورميثن(قريه اي ميان بلخ و بخارا)طفلي چشم به جهان گشود .كه نامش را حسين گذاشتند .

 

شركت در جلسات بحث از دوران كودكي ، به واسطه پدر كه از پيروان آنها بود . بوعلي را خيلي زود با مباحث و دانش هاي مختلف زمان خود آشنا ساخت . استعداد وي در فراگيري علوم ، پدر را بر آن داشت تا به توصيه استاد وي ابو عبدالله ابراهيم بن حسين ناتلي ، ‌ابن سينا را به جز تعليم و دانش اندوزي به كار ديگري مشغول نكند . و چنين شد كه وي به دليل حافظه قوي و نبوغ خود در ابتداي جواني در علوم مختلف زمان خود از جمله طب مهارت يافت.

 

تا آنجا كه پادشاه بخارا ، نوح بن منصور ( 366 تا 387 هجري قمري ) به علت بيماري خود ، وي را به نزد خود خواست تا او را تداوي نمايد ابو علي ابن سينا بعد از تداوي از نوح تقاضا كرد تا به كتابخانه عظيم دربار ساماني دست يابد و از ان استفاده نمايد اين تقاضا مورد قبول نوح قرار گرفت . به اين ترتيب وي توانست با استفاده از اين كتابخانه در علوم مختلف از جمله حكمت ،‌ منطق و‌ رياضيات تسلط يابد ( خاندان سامانيان از مردم بلخ بودند و دين زردشتي داشتند سامان خدا از روشناسان و حاكم بلخ بود والي عربي خراسان در نصف قرن هشتم ميلادي با سامان دوست شد وسامان دين اسلام اختيار كرد از جمله نواسه هايش اسمعيل پسر احمد در سالي 892 ميلادي بعد از مرگ برادر ش نصر و گرفتن سمرقند سلسله سامانيان را بنيان گذاشت.

 

وي با وجود پرداختن به كار سياست در دربار منصور ، پادشاه ساماني و دستيابي مقام وزارت ابوطاهر شمس الدوله ديلمي و نيز درگير شدن با مشكلات ناشي از كشمكش امرا كه سفرهاي متعدد و حبس چند ماهه وي توسط تاج الملك ، حاكم همدان ، را به دنبال داشت . بيش از صدها جلد كتاب و تعداد بسياري رساله نگاشته كه هر يك با توجه به زمان و احوال او به رشته تحرير در آمده است . وقتي در دربار امير بود و آسايش كافي داشت و دسترسي اش به كتب ميسر بود ،‌ به نوشتن كتاب قانون در طب و كتاب الشفا يا دائره المعارف بزرگ فلسفي خود مشغول مي شد كه اوج كمال تفكر قرون وسطي است كه بدان دست يافت و در تاريخ تفكر انساني از تحقيقات معتبر جهان بشمار ميرود .

 

اما در هنگام سفر فقط يادداشت ها و رساله هاي كوچك مي نوشت از ميان تاليفات ابن سينا ،‌ شفا در فلسفه و قانون در طب شهرتي جهاني يافته است . كتاب شفا در هجده جلد در بخش هاي علوم و فلسفه ، يعني منطق ، رياضي ، طبيعيات و الاهيات نوشته شده است .

 

منطق شفا امروز نيز همچنان به عنوان يكي از معتبرترين كتب منطق مطرح است و طبيعيات و الاهيات آن هنوز مورد توجه علاقمندان است . كتاب قانون در طب در هفت جلد نيز كه تا قرن ها از مهمترين كتب طبي به شمار مي رفت . شامل مطالبي درباره قوانين كلي طب ، دواهاي تركيبي و غير تركيبي و امراض مختلف مي باشد . اين كتاب در قرن دوازدهم ميلادي همراه با آغاز نهضت ترجمه به زبانهاي لاتين و تا امروز به زبان هاي انگليسي ، فرانسوي و آلماني و ايراني نيز ترجمه شده است و به عنوان متن درسي طبي در پوهنتون هاي اروپايي تا سال 1650 ميلادي به عوض آثارجالينوس و موندينو در دانشگاه هايLavain و Monpellier تدريس ميشد.

 

ابن سينا در زمينه هاي مختلف علمي نيز اقداماتي ارزنده به عمل آورده است . او اقليدس را ترجمه كرد . رصدهاي نجومي را به عمل درآورد و در زمينه حركت ، نيرو ، فضاي بي هوا ( خلا ) ، نور ، حرارت تحقيقات ابتكاري داشت . رساله وي درباره معادن و مواد معدني تا قرن سيزدهم در اروپا مهمترين مرجع علم زمين شناسي بود .

 

درباره اين رساله فيگينه در كتاب دانشمندان قرون وسطي چنين آورده است : ابن سينا رساله اي دارد كه اسم لاتين آن چنين است : De Conglutineation Lagibum . در اين رساله فصلي است به نام اصل كوه ها كه بسيار جالب توجه است . در آنجا ابن سينا مي گويد : ممكن است كوه ها به دو علت به وجود آمده باشند . يكي برآمدن قشر زمين . چنان كه در زمين لرزه هاي سخت واقع مي شود و ديگر جريان آب كه براي يافتن مجرا ، سبب حفر دره ها و در عين حال سبب برجستگي زمين مي شود . زيرا بعضي از زمين ها نرم هستند و بعضي سخت . آب و باد قسمتي را مي برند و قسمتي را باقي مي گذارند. اين است علت برخي از برجستگي هاي زمين.

 

 

ابن سينا خرد مبتني بر منطق داشت و به تقدم عالم معتقد بود و مي گفت ( وجود خداوند بر جهان تقدم ذاتي دارد نه زماني) او به موجوديت جن وزنده شدن بعد از مرگ معتقد نبود .....سينا ميگفت افعال و حوادث مستقيما از خدا بوجود نمي ايد بلكه در نتيجه عمل غايي داخلي تكامل ميابد . سينا كو شش زياد كرد تا نظريات فلسفي خود را با عقايد عامه مسلمانان توافق دهد سينا همه قضايا را تنها به روش عقلي و كاملا مستقل از قران مورد بحث قرار ميداد از اين سبب بود كه تا قرن ها از طرف خلافت ها و هيت هاي حاكم ارتجاعي اورا مظهر كفر و الحاد ميدانستند و سوزاندن كتابهايش از سياستهاي متداول طي چند قرن در كشور هاي اسلامي منطقه بود زمانيكه اورا كافر و ملحد خواندند او گفت:

"كفري چو مني گزاف و آسان نبود

محكم تر از ايمان من ايمان نبود

در دهر چو من يكي و آن هم كافر

پس در همه دهر يك مسلمان نبود"

 

او به واسطه عقل منطقي و نظام يافته خود حتي در طب نيز تلاش داشت تداوي را تا سرحد امكان تابع قواعد رياضي سازد . تسلط بر فلسفه را كمال براي يك دانشمند مي دانست . وي براي آگاهي از انديشه هاي ارسطو و درك دقيق آن ،‌ آن گونه كه خود در شرح احوالش نوشته است ، 40 بار كتاب علم الهي و يا مابعدالطبيعه(متا فيزيك ) ارسطو را خواند و به حكم تصادف با استفاده از كتاب كه ابونصر فارابي كه درباره اغراض ما بعد الطبيعه نوشته بود ، به معاني آن راه يافت .

 

ابن سينا در دوران عمر خود از لحاظ عقايد فلسفي دو دوره مهم را طي كرد . اول دوره اي كه مصروف مطالعه اي فلسفه .عقايد و علوم مشاهي (ارسطو يي )بود و دوم دوره اي كه از آن عقايد عدول كرد و به قول خودش طرفدار حكمت مشرقين و پيرو فلسفه اشراق شد با مرگ سينا تقريبا دوران فلسفه در مشرق به سر رسيد روجر بيكن اورا بزرگترين استاد فلسفه بعد از ارسطو لقب داده اند (فلسفه ابن سينا فلسفه مشاهي و متاثر از فلسفه نوع افلا طوني ودين اسلام است وي كوشيده است كه فلسفه را با دين اسلام توفيق دهد معذالك جمع اورا كافر وملحد خوانده اند اگر چه او و ابن رشد هر دو از پيروان ارسطو بودند اما شيخ الريس كمتر از ابن رشد تابع اصيل يونان بودند .

 

ابن سينا قبل از ابن رشد بين فلسفه و احكام شريعت شكافي به وجود آورد و اولين كسي است كه در اسلام كتب جامع و منظم در فلسفه نوشته است و كتاب الشفا او در حكم دايره المعارف فلسفي است تاريخ اجتماعي ايران ج هشتم ) .وي به پشتوانه تلاش يك صد ساله اي كه پيش از او از سوي كساني همچون رازي و فارابي براي شكل گيري فلسفه صورت گرفته بود ، موفق شد نظام فلسفي منسجمي را ارائه دهد . با توجه به اين كه پيش از او مقدمات اين كار فراهم شده بود ، كار و وظيفه ابن سينا اين بود كه مشكلات و پيچيدگي ها را كشف و حل كند و آنها را به نحوي مظبوط و موجز شرح نمايد . فروع جزئي را به تصول شامل ارتباط دهد و اطراف آن را به هم بياورد .

 

ابن سينا با ارائه نظر خود در مورد نحوه ارتباط و نسبت بين مفاهيم كلي مثل انسان ،‌ فضيلت و جزئيات حقيقي به يكي از پرسشهاي علماي قرون وسطي كه مدت هاي طولاني ذهن آنها را به خود مشغول كرده بود پاسخ داد .

 

تاثير آراي فلسفي ابن سينا ، ‌همچون آموزه هاي طبي او ، ‌بر علاوه قلمرو اسلامي ، ‌در اروپا نيز امري قطعي است . آلبرتوس ماگنوس ،‌ دانشمند آلماني فرقه دومينيكي (1200 تا 1280 ميلادي ) ‌نخستين كسي بود كه در غرب تفسير و شرح جامعي بر فلسفه ارسطو نوشت.

به همين دليل اغلب او را پايه گذار اصلي ارسطوگرايي مسيحي مي دانند.وي كه جهان مسيحيت را با سنت ارسطويي الفت داد ،‌ در شناخت آثار ارسطو سخت به ابن سينا متكي و معتقد بود. همچنين فلسفه ما بعد الطبيعه ابن سينا ، ‌خلاصه مطالبي است كه متفكران لاتيني دو قرن بعد از او بدان رسيدند در قرن پنجم هجري به وسيله پيشوايان مذهب و پيروان خانقاه مبارزه گسترده و شديد عليه علم و حكمت و مخصوصا فلسفه اغاز شد و در مدارس و مكاتب اهل علم تدريس هر گونه علم .فلسفه و حكمت را حذف كردند و جاي انرا به تفسير قران.احاديث. و اصول فقه واگذار كردند .

 

علما مورد تكفير اربابان مذهب قرار گرفت از جمله كسانيكه كه با تمام قوا بر ضد فلسفه و علم طغيان كرد حجته اسلام غزالي(450 الي 505هجري) بود كه عمري فلسفه را اموخت و به علت ياس وحيرت و واهمه عجيبي كه به او دست داد از مدرسه به خانقاه رفت و دامن عرفان را محكم گرفت و از جمله دشمنان سر سخت فلسفه .علم و حكمت گرديد.

 

غزالي در تهافت الفلا سفه (فارابي) و سينا را رد ميكند و ميگويد(علي التحقيق انها را ظلماتي فوق ظلمات فرا گرفته است) در المنقذ من الضلال متذكر شده است كه اين دو فيلسوف در بيست مورد در موضوع الهيات اشتباه كرده اند .در سه مورد مستوجب تكفير و در هفده مورد مستوجب تبعيد اند) و سه مورد كه انها را از اسلام جدا ميسازد و مورد تكفير قرار ميگيرند مينويسد: (1- معتقد بودن انها بر اينكه خداوند حاكم بر كليات است نه جزييات . 2- اعتقاد شان به تقدم عالم. 3- اينكه اجساد حشر ندازد ثواب و گناه مربوط روح است نه جسم .)

 

تعرض به سينا بدينجا پايان نمپذيرد بعضي از دانشمندان كوته استين در قرون بعدي نيز به او تاخته اند از جمله عثمان بن عبدالرحمن موسوم به ابن صلاح (643) سينا را مرتد و بي دين شمرده و او را از جمله علماي خارج مذهب دانسته و خواندن كتاب هاي سينا را براي مسلمانان جايز نمي شمارد و گناه كبيره ميداندو سينا را شيطاني از شياطين لقب داده است) غافل از اينكه او خودش شيطان بزرگ بود .

 

هر قدر از قرن وسطي دور تر ميشويم و هر قدر رايره نفوذ دين بيشتر ميشود اين اعتراظات بيشتر و شديد تر ميشود علت هم معلوم است زيرا منطق و نحوه استنتاج سينا با مبادي ظاهر بينان دين كه پايه اش بر تعصب نهاده شده سازگار نيست مخصوصا كه با هجوم تركان عثماني دين زا با خرافات . اساطير وفانتزي ها اميخته ساختند و توده هاي كشور هاي اسلامي را در جهل و خرافه نگهداشتن تا هيت هايي حاكم بتواند براحتي حاكميت نمايند و تنها دشمني كه دز مقابل هر گونه جهل و خرافه ايستادگي ميكند علم و معرفت است بنا اين مخالفت ها متدينين ظاهر نما با اشاعه فلسفه و حكمت امري طبعيي بشمارميرود.

 

ابوعلي سينا در سال 428 هجري قمري ، زماني كه تنها 58 سال داشت ،‌ در حالي رخت از جهان بربست كه با اداي دين خود به دانش بشري ، نامي به صلابت تمدن خراساني از خود به جاي گذاشت اما دريغ ودرد كه امروز اين صلابت تمدن خراساني دارد كه آهسته آهسته به باد فراموشي سپرده شود.

رحلت آیت‌الله بروجردی و مرجعیت امام خمینی در شهرری

 پس از رحلت آیت الله بروجردی نخستین سوالی که در ذهن عامه‌ی مردم پدید آمده مسئله‌ی مرجعیت بود و اینکه از این پس چه کسی زعامت شیعیان را برعهده خواهد داشت. در میان شیعه مرسوم است که پس از درگذشت مرجع تقلید، به بلند مرتبه‌ترین مجتهد پس از او اعلام تسلیت گفته می‌شود. رژیم پهلوی که فکر می‌کرد می‌توان با یک حرکت از پیش طراحی شده برای همیشه مرجعیت را از ایران خارج کرده...

 چند روز قبل از اعلام فوت آیت الله بروجردی مردم شهرری با آگاهی از بهبودی وضع عمومی ایشان که از سوی پزشکان مخصوص اعلام گشته بود، به شکرانه سلامت کوچه بازار خود را چراغانی کرده بودند اما تقدیر چیز دیگری را رقم زد و رهبر مذهبی شیعیان در ساعت هفت و پنج دقیقه صبح پنج‌شنبه دهم فروردین سال 1340 رخت از جهان بست. به دنبال پخش این خبر شهر تاریخی و مذهبی ری در سوگ مرجع و رهبر دینی خود در غم و اندوه عمیق فرو رفت و مردم با حزن و اندوه بی‌سابقه‌ای و با تعطیل کردن کسب و کار خود و پوشیدن لباس عزا عازم قم شدند تا در تشیع جنازه مرجع دینی خود شرکت کنند.

 

حاج علی اکبر الفت در این مورد چنین می‌گوید: « قبل از اینکه خبر رحلت آیت الله بروجردی به طور رسمی از رادیو پخش شود این خبر از طریق افرادی که در قم بودند به مردم رسید و هنوز صبح زود بود که خبر در تمام شهر پیچید و مثل بمبی شهر را لرزاند. ساعتی بعد کسبه و بازاریان مغازه‌های خود را تعطیل کردند مردم هم دست از کار و فعالیت خود کشیدند و همگی سراسیمه روانه قم شدند، مردم ناراحت بودند و به خاطر نزدیکی شهرری به قم و احترام به مرجع خود دوست داشتند حضوراً در مراسم تشیع جنازه آیت الله بروجردی شرکت کند. آن روز هر کس وسیله نقلیه داشت مردم را به صورت مجانی به قم می‌بردند. در حوالی میدان شهر ری پارکینگی به نام گاراژ خلیل خان وجود داشت که رفت و آمدها به قم از آنجا صورت می‌گرفت. آن روز آنجا شلوغ‌تر از همه روزها بود و هر لحظه اتوبوس‌های پر از مسافر به طرف قم حرکت می‌کردند، ما توسط یک ماشین سواری رفتیم چون در آن موقع بزرگراهی که تهران را به قم متصل کند وجود نداشت. وقتی به آن جا رسیدیم متوجه توقف اتومبیل‌های زیادی در­آن­جا شدیم مأمورین مانع از عبور سواری‌ها و تاکسی می‌شدند. حدود ساعت 5/9 صبح بود­که آقای فلسفی با ماشین شخصی خود که یک شورلت بود رسید، از ماشین پیاده شده به متصدی آنجا گفت که : چرا مردم را معطل کردید، متصدی گفت: « ماشین‌های سواری و تاکسی‌ها اجازه عبورندارند» آقای فلسفی با حالت تندی گفت: چه می‌گویی: «آقا امروز همه مردم کشور عزادار هستند» و سپس تلفن را گرفت و به رئیس شهربانی زنگ زد و بعد مردم به سوی قم حرکت کردند».[1]

 

 

حاج محمد حسین حریری می‌گوید: « بعد از رحلت آیت الله بروجردی مردم شهر ری دسته دسته به طرف گاراژ شهرری سرازیر شدند، جمعیت زیادی بود و همگی ناراحت و نگران بودند در قم بنابر وابستگی که بین مردم و روحانیون هر شهر وجود داشت مردم شهر ری اکثراً به حساب آشنایی و همشهری بودن در اطراف شیخ عبدالرحیم کنی و شیخ حسین اثنی عشری گرد آمده بودندو جمعیت که از اطراف و اکناف آمده بودند عجیب و غریب و غیر قابل تصور بود، آن روز عکس‌هایی از آیت الله بروجردی پخش می‌شد که در زیر آن به زبان عربی نوشته شده بود «... ان الزمان لمثله العظیم روزگار در پرورش فردی مثل تو عقیم خواهد بود تا چند روز مغازه‌ها و بازار شهرری تعطیل بود».[2]

 

 

پس از رحلت آیت الله بروجردی نخستین سوالی که در ذهن عامه‌ی مردم پدید آمده مسئله‌ی مرجعیت بود و اینکه از این پس چه کسی زعامت شیعیان را برعهده خواهد داشت. در میان شیعه مرسوم است که پس از درگذشت مرجع تقلید، به بلند مرتبه‌ترین مجتهد پس از او اعلام تسلیت گفته می‌شود. رژیم پهلوی که فکر می‌کرد می‌توان با یک حرکت از پیش طراحی شده برای همیشه مرجعیت را از ایران خارج کرده و یک نیروی منتقد دولت و ملجأ مردم را از خود دور نماید، تاهم به تحکیم مبانی حکومت خود و هم اجرای سیاست‌های اقتصادی – سیاسی مورد نظر آمریکایی‌ها بپردازد، بلافاصله پس از رحلت آیت الله بروجردی تلگرافی به آیت الله العظمی محسن حکیم درعراق مخابره کرد و درگذشت آیت الله بروجردی را به ایشان تسلیت گفت، از طرف دیگر مساله تعیین اعلمیت مشکل عمده و مهمی بود که مردم و نیروهای مبارز، بعد از فوت مرحوم بروجردی با آن رو به رو شدند و رژیم نیز به حساسیت این امر در آن برهه از زمان به خوبی پی برده بود.

 

 

حاج محمد حسین حریری در این زمینه می‌گوید:«بعد از فوت آیت الله بروجردی رژیم برای اعلم جلوه دادن آیت‌الله حکیم و آیت‌الله سید عبدالهادی شیرازی تلاش زیادی انجام داد، البته نسبت به عالم بودن آنها شکی نبود اما رژیم سوء نیت داشت و با این اقدام قصد خروج مرجعیت را از ایران داشت»[3]

مجتهدان مطرح شیعه پس از رحلت آیت الله بروجردی (در آغاز دهه چهل ) عبارت بودند از:آیات عظام حکیم، شاهرودی، خویی و سید عبدالهادی شیرازی در نجف، گلپایگانی، شریعتمداری، نجفی مرعشی و حاج آقا روح الله خمینی در قم، میلانی در مشهد و خوانساری در تهران. البته حاج آقا روح الله بیشتر به عنوان یک مدرس مطرح بود تا مجتهد. سفر مردم شهرری به قم علاوه بر تاثیرات روحی تاثیرات سیاسی هم به دنبال داشت و مردم در جریان اوضاع و احوال مرجعیت پس از رحلت آیت الله بروجردی قرار گرفتند.

 

 

شیخ آقا بزرگکنی مشاهدات خود را در این زمینه چنین روایت می‌کند:«من چون روحانی زاده بودم و با حوزه علمیه و مراجع در ارتباط بودیم به تبع آن در جریان مسائل قرار می‌گرفتم، روز فوت آیت‌الله بروجردی ما در منزل ایشان بودیم. شایع بود که بین امام و آیت الله بروجردی در این اواخر اختلاف نظرهای بوجود آمده بود و امام وقتی درس فلسفه را شروع کردند از طرف آیت الله بروجردی مخالفت‌هایی ابراز می‌شد و ایشان نهی می‌کردند که به طور عمومی مسائل فلسفی و حکمی را نباید شایع کرد زیرا عواقب و تبعات فاسده دارد، آن روز جمعیت به حدی بود که بیم خطر جانی می‌رفت وقتی حاج آقا روح الله آمدند، در آنجا سه پرچم آماده شده بود آقایان ترک‌ها شریعتمداری را در نظر داشتند، قمی‌ها و یک عده از اهالی تهران و شهر ری‌ها بیشتر از همه طرفدار آیت الله نجفی مرعشی بودند، اعلام و بزرگان وجمعیت خاصه گردانندگان حوزه نیز نظر به آیت الله گلپایگانی داشتند. آن روز بحث و خبری از حاج آقا روح الله نبود ایشان خودش نیز در وادی نبود و حتی نهی می‌کردند، اما شاگردان حوزه می‌دانستند که دارای چه قدرت علمی هستند و حتی معروف بود که تمام کسانی که در درس حاج آقا روح الله شرکت می‌کردند از زبده‌ترین و نخبه‌ترین افراد حوزه بودند بعداً، به طور طبیعی آنچه را که خدا مقدر کرده بود روشن و برهن گردید و ما نیز تلاش کردیم تا مردم شهرری را بیشتر با ایشان و ابعاد شخصیتی‌تان آشنا کنیم ولی درهر حال مرجعیت و ازدیاد مقلدهای حاج آقا روح الله خواست خدا بود.»[4]

 

 

آیت الله غیوری نیز درباره اوضاع پس از فوت آیت الله بروجردی و مرجعیت امام می گوید: «بعد از فوت مرحوم بروجردی باید مقدماتی فراهم می‌شد تا شخص دیگری زعامت مسلمین را برعهده بگیرد. از طرفی، معمولاً رسم بر این است که پس از فوت یک مرجع، باید اشخاصی که برای مرجعیت مورد نظر هستند، برای مرجع فوت شده مجلسی ختم بگیرند. اما امام حاضر به انجام این کار نشدند و اعتقاد داشتند که دیگران هستند و آنها ختم می‌گیرند، سی و هفت روز از فوت مرحوم بروجردی گذشت و به امام عرض کردیم که همه آقایان و طلاب ختم گرفته‌اند و شما اعلام ختم نکرده‌اید: و آن قدر به ایشان فشار آوردیم که بالاخره شب سی و هفتم مجلس ختم گرفتند.

 

 

هر چند که شاگردان امام هم خیلی مقدمات این مرجعیت را فراهم نکرده بودند و حتی چاپ حاشیه عروة الوثقی با هزار زحمت به گردن ایشان گذاشته شد تا اجازه چاپ آن را دادند. در واقع، خود حضرت امام اجازه فراهم کردن مقدمات را به شاگردانشان نمی‌دادند، شاگردانی که غالب آنها بعد از فوت مرحوم بروجردی مقلد ایشان شده بودند، من نیز چند ماه مقلد مرحوم آیت الله آقای سید عبدالهادی شیرازی شدم و بعد بلافاصله به امام رجوع کردم».[5]

 

 

از مهم‌ترین مقدمات مرجعیت که امام حاضر به انجام آن نمی‌شدند پرداخت شهریه و شرکت کردن مرتب و منظم در ختم‌ها و ترویج و تبلیغ بود. علاقه‌مندان و شاگردان امام نیز از این قضیه سخت ناراحت بودند و برای پرداخت شهریه بر امام فشار می‌آوردند تا این­که با اصرار و پافشاری بیش از حد ایشان پذیرفتند. آیت الله غیوری در این باره می گوید: «بعد از فوت مرحوم بروجردی باید مقدماتی فراهم می‌شد تا شخص دیگری زمامت مسلمین را برعهده بگیرد. از طرفی معمولاً رسم بر این است که پس از فوت یک مرجع، باید اشخاصی که برای مرجعیت مورد نظر هستند، برای مرجع فوت شده مجلسی ختم بگیرند. اما امام حاضر به انجام این کار نشدند و اعتقاد داشتند که دیگران هستند و آنها ختم می‌گیرند، سی و هفت روز از فوت مرحوم بروجردی گذشت و به امام عرض کردیم که همه آقایان و طلاب ختم گرفته‌اند و شما اعلام ختم نکرده‌اید: و آن قدر به ایشان فشار آوردیم که بالاخره شب سی و هفتم مجلس ختم گرفتند.

هر چند که شاگردان امام هم خیلی مقدمات این مرجعیت را فراهم نکرده بودند و حتی چاپ حاشیه عروة الوثقی با هزار زحمت به گردن ایشان گذاشته شد تا اجازه چاپ آن را دادند. در واقع، خود حضرت امام اجازه فراهم کردن مقدمات را به شاگردانشان نمی‌دادند، شاگردانی که غالب آنها بعد از فوت مرحوم بروجردی مقلد ایشان شده بودند، من نیز چند ماه مقلد مرحوم آیت الله آقای سید عبدالهادی شیرازی شدم و بعد بلافاصله به امام رجوع کردم».[6]

 

 

 

اولین شهریه‌ای که امام پرداخت نمود توسط آیت الله غیوری پرداخت گردید، آیت الله مسعودی در این زمینه می‌گوید: بعد از فوت آیت الله بروجردی آقای غیوری به منزل امام آمد و به من گفت پانزده هزار تومان پول در اختیار دارم که می‌خواهم به عنوان سهم امام به آقا بپردازم، من از این ماجرا خوشحال شدم، چرا که حضرت امام در پاسخ به سوال آقای اشراقی که چرا شهریه نمی‌دهید، فرموده بود پول در اختیار ندارم، ما به اتفاق آقای غیوری، اشراقی و صانعی، خدمت امام رسیدیم و آقای غیوری وجه را تقدیم امام کردند. حضرت امام بی‌درنگ پول‌ها را به ما دادند و فرمودند «این پول‌ها را ببرید و میان طلبه‌ها در حجرات تقسیم کنید و به هر کس پانزده تومان بدهید».

 

 

بنده و آقای صانعی پول‌ها را برداشتیم و به تک تک مدارس علمیه رفتیم و به هر طلبه‌ای به میزانی که امام فرموده بودند پرداخت کردیم، بعد خدمت امام بازگشتیم و عرض کردیم، «پول‌ها تمام شده و به تعدادی از طلبه‌ها نرسید!» آقای غیوری وقتی مطلع شدند، پرسید: «چه میزان لازم دارید؟» گفتیم حدود پنج هزار تومان ایشان پنج هزار تومان دیگر آوردند و خدمت امام دادند و ما هم در اختیار بقیه طلاب قرار دادیم  و این در واقع نخستین شهریه‌ای بود که حضرت امام پرداخت نمود[7].

مردم شهر ری پس از رحلت آیت الله بروجردی با مراجعه به روحانیون شهر از آنان خواهان معرفی مرجع بودند در این خصوص حاج عباس عظیمی می‌گوید:«پس از رحلت آیت الله بروجردی تقریباً اکثر شهر ری برای تکلیف به حاج آقا حسین اثنی عشری[8] رجوع می‌کردند. ایشان از روحانیون مورد احترام شهرری و از شاگردان شیخ محمد تقی بافقی بودند که مردم را به سید عبدالهادی شیرازی ارجاع می دادند».[9]

 

 

حاج تقی جعفری در مورد انتخاب مرجع تقلید بعد از فوت آیت الله بروجردی می‌گوید:«در آن زمان در شهرری روی سه نفر بحث می‌شد. شیخ ابوطالب حائری و شیخ حسین اثنی عشری مردم ابه سید عبدالهادی شیرازی ارجاع می‌دادند.[10]

 

به نظر می‌رسد که اکثر اهالی شهرری پس از درگذشت آیت الله بروجردی به خاطر احترامی که نسبت به آیت الله شیخ حسین اثنی عشری داشته‌اند و این که بیشتر از ایشان کسب تکلیف می‌کردند مقلد آیت الله سید عبدالهادی شیرازی شدند و چون ایشان قبل از فرا رسیدن نخستین سالگرد درگذشت آیت الله بروجردی دارفانی را وداع گفتند مردم شهرری به مراجع دیگر چون آیت الله مرعشی نجفی، گلپایگانی روی آورند. با این وجود در دوره پرتلاطم سالهای 41-42 چنان تقدیر رقم خورد که آرام آرام نام حاج آقا روح الله نیز به عنوان مرجعی مسلم مطرح شد.

 

 منابع:


 

 

[1] ـ مصاحبه با علی اکبر الفت، شهر ری.

[2] ـ مصاحبه با محمد حسین حریری، شهر ری.

[3] ـ همان.

[4] ـ مصاحبه با شیخ آقا بزرگ کنی ، شهر ری.

[5] ـ غیوری.

[6] ـ خاطرات آیت الله غیوری ، ص 228

[7] خاطرات آیت الله مسعودی خمینی،تدوین جواد امامی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی،1381 ص 203

[8] حاج حسین اثنی عشری فردی زاهد، مخلص و متعهد بود او برای گذراندن زندگی نه تنها چیزی از کسی نمی‌گرفت، بلکه در خانه‌ی هیچ کسی حتی یک فنجان آب جوش هم نمی‌خورد، ایشان از شنیدن و دیدن ناهنجاری‌های اجتماعی و منکرات به شدت عصبانی می‌شد و در امر به معروف و نهی از منکر بسیار جدی بودند، اگر با منکری برخورد می‌کرد به شدت با آن مقابله می‌کرد، در مجالس عزاداری هم سخنران بود و هم مرثیه خوان و با ریاکاری و ریاکاران در مجالس با شدت مبارزه می‌کرد . ک به، محمد مهدی ری شهری، خاطره‌ها، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی 1381، ص 17.

[9] ـ مصاحبه با حاج عباس عظیمی، شهر ری، 1387.

[10] ـ آیت الله غیوری از جمله کسانی بود که پس از فوت آیت الله بروجردی مدتی از سید عبداهادی شیرازی تقلید می کرد. خاطرات آیت الله غیوری ، ص 58.

[11] ـ مصاحبه با حاج تقی جعفری،شهر ری 1387.

 

علل انشعاب گروههای شیعه

اسماء مبارك امامان دوازده گانه، در احاديث نبوي وارد شده و شيعيان اوليه پيش از اين كه اين بزرگواران را ببينند، نام آنان را مي دانستند؛ چنان كه جابر بن عبدالله، يار وفادار پيامبر، نقل مي كند: وقتي كه آيه«يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم»( اي كساني كه ايمان آورده ايد از خدا و پيامبر و اولي الامر اطاعت كنيد.(نساء 59:4) نازل شد، عرض كردم: يا رسول الله! خدا و رسولش را مي شناسيم و از آنان اطاعت مي كنيم، ولي اولي الامر چه كساني هستند كه خداوند اطاعت آنان را در رديف اطاعت خود و اطاعت شما ذكر نموده است؟ حضرت فرمود: اولي الامر جانشينان من و پيشوايان بعد از من هستند؛ اول آنان علي بن ابي طالب، بعد از او حسن ـ عليه السّلام ـ، آنگاه حسين ـ عليه السّلام ـ، بعد از او علي بن الحسين ـ عليه السّلام ـ، و بعد از او محمد بن علي است كه در تورات معروف به«باقر» است و تو او را خواهي ديد؛ وقتي او را ديدي سلام مرا به او برسان. بعد از او صادق، جعفر بن محمد، آنگاه موسي بن جعفر، سپس علي بن موسي، بعد از او محمد بن علي، بعد از او علي بن محمد، پس از او حسن بن علي و بعد از او فرزندش ـ كه هم نام و هم كنيه من خواهد بود ـ است. او كسي است كه شرق و غرب جهان به دست او فتح خواهد شد؛ او از ديدگان غايب مي شود. غيبتي طولاني كه به علت طولاني بودنش، مردم در امامت او شك مي كنند، مگر آنان كه خداوند دلهايشان را با ايمان پاكيزه گردانده است... (پيشوائي، مهدي. شخصيت هاي اسلامي شيعه، انتشارات توحيد، قم، 1359، ص 63، به نقل از تفسير صافي، ج 1، ص 366 ـ كمال الدين و تمام النعمه، ج 1، ص 365، چاپ تهران، با ترجمه فارسي)
همين جابر در مسجد النبي مي نشست و مي گفت: اي باقر العلم! كجايي. مردم مي گفتند: جابر هذيان مي گويد. جابر مي گفت:
«نه هذيان نمي گويم، بلكه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به من خبر داده كه مردي از خاندان من، هم نام من، و هم شكل مرا در خواهي يافت كه علم را مي شكافد».( شيخ طوسي. اختيار معرفة الرجال(رجال كشي)، مؤسسة آل اليت لاحياء التراث،  قم، 1404 هـ ، ج 1، ص 218 )
امامان معصوم نيز با براهين و معجزات آشكار حقانيت خود را به اثبات مي رساندند. با اين حال يك سلسله علل و عواملي باعث مي شد كه امر بر بعضي از شيعيان مشتبه شود و عده اي از آنها از جاده مستقيم منحرف گردند. اين عوامل را مي توان به شرح زير بيان كرد:
1 ـ اختناق
بعد از سال 40 هجري، اختناق و خفقان بر خاندان پيامبر و پيروان آنان حاكم شد. اين اختناق باعث مي شد كه شيعيان نتوانند با امامانشان رابطه برقرار كنند و شناخت لازم را بدست آورند.
در نيمه دوم قرن اول بعد از سال 72 هـ . و شكست ابن زبير كه ضد شيعه بود، حجاج بن يوسف 20 سال بر عراق و حجاز حاكم شد و شيعيان را به شدت كوبيد و آنان را گشت و زنداني كرد و از عراق و حجاز پراكنده كرد. ( زين عاملي، محمد حسين. شيعه در تاريخ، ترجمه محمد رضا عطائي، انتشارات آستان قدس رضوي، ط دوم، 1375 هـ ش، ص 120) امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در تقيه بود و حتي معارف شيعي را در قالب دعا بيان مي كرد. فرقه كيسانيه در اين زمان شكل گرفت.
امام باقر و امام صادق ـ عليهما السّلام ـ ، اگر چه از آزادي نسبي برخوردار بودند و توانستند مباني و معارف شيعي را گسترش دهند، ولي آن هنگام كه منصور عباسي بر اريكه قدرت استوار شد، به سوي شيعه متوجه گشت و آنگاه كه خبر وفات امام صادق به او رسيد، به والي خود در مدينه نوشت كه وصي امام صدق ـ عليه السّلام ـ را شناسي كند و گردنش را بزند. امام صادق ـ عليه السّلام ـ پنج نفر را وصي خود كرده بود: ابو جعفر منصور(خليفه)، محمد بن سليمان، عبدالله، موسي و حميده.[ طبرسي، ابو علي فضل بن حسن. اعلام الوري، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، قم، 1417، ج 2، ص 13] امام كاظم ـ عليه السّلام ـ مدت درازي از عمر خويش را در زندان به سر برد؛ نخست موسي هادي عباسي آن جناب را زنداني و پس از مدتي آزاد كرد. هارون چهار مرتبه امام را بازداشت كرد و مانع رفت و آمد و ملاقات او با شيعيان شد[مظفر،  محمد حسين. تاريخ الشيعه، منشورات مكتبه بصيرتي،  قم،(بي تا)، ص 47] و شيعيان سرگردان و بي سرپرست ماندند و زمينه براي مبلغان اسماعيليه و فطحيه فراهم شد. در اين زمان، شيعه كسي را نداشت كه به شبهات آنها جواب گويد. كنترل حكومت عباسي و جاسوسي آنان از فعاليت هاي امام كاظم ـ عليه السّلام ـ به حدي بود كه علي بن اسماعيل، برادر زاده آن حضرت نيز به ضرر عمويش سخن چيني مي كرد.[ ابوالفرح اصفهاني. مقاتل الطالبيين، منشورات الشريف الرضي، قم،  1416، ص 414] آري اكثر شيعيان، در آن وقت نيم دانستند امام كاظم ـ عليه السّلام ـ زنده است يا خير؛ چنانم كه يحيي بن خالد برمكي مي گفت:
«من دين رافضي ها را از بين بردم، چون آنها گمان مي كردند كه دين بدون امام زنده، استوار نمي ماند، در صورتي كه نمي دانند امروز امامشان زنده است يا مرده».[ زين عاملي، محمد حسين. همان، ص 123[
هنگام وفات آن حضرت هيچ كدام از شيعيان حاضر نبودند. گويا همين مسئله باعث شد كه واقفيه مرگ آن جناب را انكار كنند؛ اگر چه مسائل مالي در انشعاب وافقيه مؤثرتر بود.
آري امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ پيوسته تحت كنترل حاكمان عباسي بودند،  حتي اما هادي و امام عسكري ـ عليهم السّلام ـ را در مقر نظاميان سامرا ساكن كرده بودند، تا نظارت دقيق تري بر آن دو بزرگوار داشته باشند. پس از شهادت امام عسكري ـ عليه السّلام ـ براي شناسايي وصي او(حضرت ولي عصر) كنيزان و همسران امام عسكري ـ عليه السّلام ـ را زنداني كردند، حتي جعفر بن علي، معروف به جعفر كذاب عليه برادرش امام عسكري ـ عليه السّلام ـ فعاليت مي كرد، لذا عقايد غلات به وسيله نصريه، محمد بن نصير فهري منتشر مي شد؛ عده اي اطراف جعفر را گرفته بودند و او ادعاي امامت مي كرد.[ همان، ص 508[
2 ـ تقيه
تقيه عبارت است از اظهار خلاف واقع، هنگام ترس بر جان كه شيعه آن را به تبع شرايع قبلي و شريعت اسلام،  از شرع و عقل گرفته؛ از جمله مؤمن آل فرعون، از ترس فرعون و فرعونيان ايمان خود را كتمان مي كرد. از ميان اصحاب رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز عمار در اثر شكنجه و آزار مشركان تقيه مي كرد و اقرار به كفر نمود، آنگاه كه گريه كنان نزد پيامبر آمد، حضرت فرمود: «اگر دوباره شكنجه ات دادند باز اين كار را بكن».[ امين، سيد محسن. اعيان الشيعه، دارالتعاريف للمطبوعات بيروت، (بي تا)، ج 1،  ص 199[
شيعيان چون پيوسته در اقليت بودند، براي حفظ موجوديت خويش تقيه مي كردند و اين روش باعث حفظ مكتب تشيع شد؛ چنان كه خانم دكتر سميره مختار الليثي مي نويسد:«از عوامل استمرار حركت شيعه. تقيه و دعوت سري است كه فرصتي داد تا حركت نو پاي شيعه، دور از چشم خلفاي عباسي و واليان رشد كند».[ جهاد الشيعه، دار الجيل، بيروت، 396، ص 394[
اما از سوي ديگر، تقيه يكي از عوامل انشعاب در شيعه بوده است؛ زيرا شيعيان از ترس جباران روزگار، عقايد خود را پنهان مي داشتند، حتي امامان نيز چنين مي كردند و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ بر اثر اختناق، نوعاً  از تصريح به امامت خويش خودداري مي كردند. از محاوره اي كه ميان امام رضا ـ عليه السّلام ـ و چند نفر از وافقيان رخ داد، اين مطلب به وضوح روشن مي شود.
علي بن ابي حمزه كه وافقي بود، از امام رضا ـ عليه السّلام ـ پرسيد: پدرت چه شد؟ امام فرمود: در گذشت. ابن ابي حمزه گفت: چه كسي را پس از خود وصي خويش قرار داد؟ امام فرمود: مرا. گفت: پس تو امام واجب الاطاعة هستي؟ فرمود: آري. ابن سراج و ابن مكاري(دو نفر از وافقيان) گفتند: پدرت آن را براي تو تعيين كرده است؟ امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرمود: واي بر شما، لازم نيست كه بگويم: مرا تعيين كرده است؛ آيا شما مي خواهيد كه من به بغداد بروم و به هارون بگويم: من امام واجب الاطاعة هستم؟ به خدا سوگند كه من چنين وظيفه اي ندارم. ابن ابي حمزه گفت: تو چيزي را اظهار كردي كه هيچ يكي از پدرانت آن را اظهار نكرده بودند. امام فرمود: به خدا سوگند آن را بهترين نياكانم، يعني پيامبر وقتي كه آيه نازل شد و خداوند دستور بيم دادم خويشان نزديكش را داد، اظهار فرمود.[ همان، ص 763[
در زمان امام باقر ـ عليه السّلام ـ به سبب تقيه كه آن جناب در جواب مسئله اي كردند، عده اي از شيعيان از اعتقاد به امامت آن حضرت برگشتند و در زمره زيديه بتريه درآمدند.[ اشعري قمي، سعد بن عبدالله. المقالات و الفرق، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، ص 75[
از سوي ديگر، بعضي از مردم مصلحت تقيه را نمي فهميدند و ائمه اظهار ـ عليهم السّلام ـ را در عدم اظهار امامت خويش تخطئه مي كردند، به اصطلاح تندرو و افراطي بودند . اين انگيزه در ايجاد مذهب زيدي مؤثر بوده است.
لذا آنگاه كه فشار و خفقان كاهش يافت و زمينه اندكي مساعد شد و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ توانستند اقامه حجت كنند، انشعاب گروه هاي شيعي كاهش يافت. در زمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ كه به سبب كشمكش امويان و عباسيان فرصتي پديد آمده بود و امام صادق ـ عليه السّلام ـ آزادي عمل داشت، شاهد كمترين انشعاب هستيم،  ولي بعد از وفات آن جناب كه فشار و اختناق منصور، خليفه مقتدر عباسي، حاكم بود، فرقه هاي ناوويسه، اسماعيليه، خطابيه، قرامطه، سمطيه و فطحيه شدند.[ همان، ص 79[
در زمان امام رضا ـ عليه السّلام ـ باز وضع مساعد شد و حتي در زمان هارون آن حضرت آزادي عمل نسبي اي داشت و در اين زمان عده اي از بزرگان وافقيه مثل: عبدالرحمن بن حجاج، رفاعة بن موسي،  يونس بن يعقوب، جميل بن دراج، حماد بن عيسي و ... از عقيده خود برگشتند و به امامت آن حضرت قائل شدند.
همچنين بعد از شهادت آن جناب با اين كه امام جواد ـ عليه السّلام ـ از لحاظ سني كوچك بود، ولي به سبب فعاليت هاي امام رضا ـ عليه السّلام ـ و شناساندن فرزندش به عنوان وصي و جانشين او، كمتر انشعاب در شيعه واقع شد.
3 ـ رياست و دنيا دوستي
وقتي كه خفقان حاكم مي شد و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ براي صيانت اساس تشيع و حفظ جان شيعيان تقيه مي كردند، افراد سودجو و رياست طلب كه در صفوف شيعيان بودند، ولي اعتقاد چنداني به ديانت نداشتند،  از اين وضع سوء استفاده مي كردند؛ چنان كه امام صادق ـ عليه السّلام ـ در جواب يكي از اصحاب كه از اختلاف احاديث مي پرسيد، فرمود:
«عده اي هستند كه با تأويل احاديث ما مي خواند به دنيا و رياست برسند».[ شيخ طوسي. اختيار معرفة الرجال (رجال كشي)، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، قم،  1404 هـ ، ج 1،  ص 374[
بدين سبب در قرن دوم هجري و بعد از آن كه تشيع توسعه پيدا كرده بود، بعد از وفات امام صادق ـ عليه السّلام ـ و امام كاظم ـ عليه السّلام ـ و امام عسكري ـ عليه السّلام ـ اين گونه افراد سودجو و رياست طلب،  درميان شيعيان زياد پيدا مي شدند و با انگيزه هاي مالي و رياستي فرقه هايي را ايجاد مي كردند؛ بعد از امام باقر ـ عليه السّلام ـ، مغيرة بن سعيد ادعا كرد كه او امام است و امام سجاد و امام باقر ـ عليهما السّلام ـ به او وصيت كرده اند؛  لذا طرفدارانش مغيره ناميده مي شدند.
بعد از رحلت امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرقه هاي ناووسيه و خطابيه پديد آمدند كه رهبران آنها به منظور جذب مردم به سوي خود، از نام صادق و فرزندش ، اسماعيل، استفاده مي كردند؛ اين ناووس رهبر فرقه ناووسيه است؛ آنان مرگ امام صادق ـ عليه السّلام ـ را انكار كردند و او را مهدي انگاشتند و خطابيه مرگ اسماعيل فرزند امام صادق ـ عليه السّلام ـ را منكر شدند رهبرانشان خود را بعد از اين دو بزرگوار، امام معرفي كردند.[ همان كتاب،  ص 80[
اوج انگيزه هاي مالي در ايجاد فرقه،  بعد از شهادت امام كاظم ـ عليه السّلام ـ است. يونس يكي از اصحاب امام كاظم ـ عليه السّلام ـ نقل مي كند كه وقتي ابوالحسن امام كاظم ـ عليه السّلام ـ از دنيا رفت،  هر يك از نوابش پول و مال فراواني در اختيار داشتند،  لذا بر آن حضرت توقف كردند و منكر وفات وي شدند؛  به طور نمونه نزد زياد قندي انباري هفتاد هزار دينار و نزد علي بن حمزه سي هزار دينار بود؛ يونس مي گويد:
«وقتي كه من آن وضع را ديدم و حقيقت برايم روشن شد و نيز جريان امامت حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ را دانستم، شروع كردم به بازگو كردن حقايق و مردم را به سوي آن حضرت دعوت كردم، آن دو نفر دنبالم فرستادند و گفتند:  چرا مردم را به امامت رضا دعوت مي كني؟ اگر مقصود او رسيدن به پول است، ما تو را بي نياز مي كنيم و ده هزار دينار به من پيشنهاد كردند؛ اما من قبول نكردم. آنها بر من خشم گرفتند و اظهار دشمني و عداوت با من كردند».[ زين عاملي، محمد حسين. همان،  ص 123 به نقل از غيبة شيخ طوسي، ص 46[
سعد بن عبدالله اشعري نيز مي گويد:
«بعد از شهادت امام كاظم ـ عليه السّلام ـ،  فرقه هسمويه معتقد شدند: امام كاظم ـ عليه السّلام ـ نمرد و زنداني نشده، بلكه غايب شده و همان مهدي است؛ رهبرشان محمد بن بشير بود كه ادعا مي كرد امام هفتم او را وصي خود كرده و انگشتري و تمام چيزهايي را كه مردم در امر دين و دنيا به آن نيازمند هستند، به او عطا كرده و اختيارات خود را به دست او تفويض نموده و او را به جاي خود نشانده است، پس او امام بعد از كاظم ـ عليه السّلام ـ است و هنگامي كه همين محمد بن بشير مي خواست بميرد، پسرش سميع بن محمد را به جاي خود نشاند و اطاعت او را تا خروج كاظم ـ عليه السّلام ـ واجب گردانيد و به مردم سپرده كه هر چه را بخواهد در راه خدا عطا كنند، به سميع بن محمد بدهند؛ اينان ممطوره نام گرفتند».[ اشعري قمي، سعد بن عبدالله. همان،  ص 91[
4 ـ وجود افراد ضعيف النفس
در ميان شيعيان افراد ضعيف النفسي بودند كه وقتي كرامتي را از امامي مي ديدند،  عقولشان تحمل نمي كرد و غلو مي كردند،  اگر چه خود ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ به شدت با چنين عقايدي مبارزه مي كردند؛ بنا به نقل كشي،  هفتاد نفر از سياه پوستان مقيم بصره، بعد از جنگ جمل در مورد علي ـ عليه السّلام ـ غلو كردند.[ وقتي امير المؤمنان ـ عليه السّلام ـ از جنگ جمل فارغ شد، هفتاد نفر از سياه پوستان ساكن بصره خدمت آن حضرت رسيدند و به زبان خود با ايشان سخن گفتند،  علي ـ عليه السّلام ـ نيز به زبان خودشان جواب داد؛ آنان درباره آن جناب غلو نمودند. علي ـ عليه السّلام ـ به آنها فرمود: من بنده خدا و مخلوق او هستم، نپذيرفتند و گفتند: بلكه تو همويي. در اين هنگام حضرت از آنان خواست كه توبه كنند ولي توبه نكردند؛ لذا آنان را اعدام كرد.(شيخ طوسي. اختيار معرفة الرجال(رجال كشي)، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، قم، 1404 هـ ، ج 1، ص 325.(] . افراد سود و رياست طلب نيز از روحيه اين مردم سوء استفاده مي كردند و صاحبان اين روحيه را منحرف مي كردند و به سوي خود به كار مي گرفتند؛ چنان كه ابي الخطاب فرقه خطابيه را ايجاد كرد و امام صادق ـ عليه السّلام ـ را به عنوان پيغمبري كه خدا در او حلول كرده، معرفي كرد و خود را نيز امام و جانشين او قلمداد كرد.[ شهرستاني. كتاب الملل و النحل، منشورات الشريف الرضي، قم، ج 1، ص 160] در غيبت صغراي امام زمان ـ عليه السّلام ـ نيز، ابن نصير ابتدا خود را به عنوان باب و وكيل امام در نشر احكام و جمع اموال معرفي مي كرد؛ بعد ادعاي پيامبري كرد و سرانجام تا ادعاي خدايي خود را رساند.[ شيخ طوسي. همان، ج 2، ص 805] پيروان او نيز او را مي پذيرفتند. بلكه او با توجه به روحيه پيروانش چنين ادعايي مي كرد. اصولاً فرقه هاي غلات در چنين بسترهايي ايجاد شدند.


5- ضعف فكرى و فرهنگى
اصولاً محدوديت قواى ادراكى انسان و عدم توانايى او براى حلّ قطعى همه مسائل اعتقادى، از جمله مهم ترين علل اختلاف انسان هاست، در مواردى كه مسأله به روشنى قابل حلّ نيست هر كس به حدس و گمان مى رسد كه ممكن است با حدس و گمان ديگران متفاوت باشد. در اين صورت است كه اختلاف نظرها آشكار مى شود. حضرت رسول(ص) در مدت كوتاه رسالتش فرصت بيان همه مطالب را براى مردم نيافت؛ از اين رو، لازم بود از سوى رسول خدا(ص) جانشينى همچون او كه معصوم باشد كار را به عنوان امامت مسلمين و تبيين معارف قرآن و سنت نبوى ادامه دهند ولى چنين نشد. يكى از علل پيدايش غلات را در همين امر مى توان جست، )نگا: بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت مؤسسة الوفاء، چاپ دوّم، 1983 م، ج 25، ص 288، روايت 44 .( از سوي ديگر ، به دليل پايين بودن سطح فهم و آگاهي مردم ، ناخواسته به گرد فردي جمع مي شدند و همين اجتماع رفته رفته به ايجاد حزب و گروه و نهايتا عقيده و نامي منجر مي گشت و همين سرآغاز ظهور فرقه اي تازه بود همانند فرقه زيديه.
6- تعصبات قبليه اى
پس از وفات پيامبر(ص)، مردم به جاى اين كه در مراسم خاكسپارى شركت كنند، هر گروهى مدعى شد كه حق خلافت از آن اوست. بنابر شواهد تاريخى هيچ يك از انصار و مهاجران در تعيين جانشين پيامبر(ص) از قرآن و سنت رسول خدا(ص) يا از مصلحت امت سخن نگفت، بلكه سخن در اين بود كه جانشينى پيامبر حق گروه انصار است يا مهاجر و چون در ميان انصار دو قبيله اوس و خزرج بود اين دو نيز به رقابت برخاستند و به دليل همين مخالفت مهاجران غالب شدند، (نگا: جانشينى حضرت محمد(ص)، ويلفردمادولونگ، ترجمه احمد نمايى، جواد قاسمى و... مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ اوّل، 1377 ش، صص 47 - 65 و قيام حسين(ع)، دكتر سيد جعفر شهيدى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، بهمن 1359، صص 26 – 36 )
7- دلايل مادى
از منابع تاريخى و روايى معلوم مى شود گروهى بوده و هستند كه مثلاً با جعل مطالب و اخبار غلوآميز و انتشار آن، توجه عده اى را به خود جلب كرده و از مواهب و فضل و بخششهاى مادى آنان بهره مند شوند؛ مانند مغيرة بن سعيد كه در تمام عمر خود در تلاش بود تا مرام جديدى احداث كرده و گروهى متشكل پديد آورد تا به اهداف مادى و دنيايى خود برسد، (نگا: ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم بيروت، دار احياء الكتب العربية، چاپ دوّم، 1385 ق، ج 8، ص 21 و شهرستانى ابوالفتح، الملل و النحل، بيروت، دار المعرفة للطباعة و النشر، چاپ دوّم، بى تا، ص 83) يا برخى براى آن كه مى خواستند در محيط اسلامى راهى براى مباح كردن گناهان و ترك واجبات و فراهم ساختن بساط عيش و عشرت توأم با توجيه شرعى پيدا كنند تا توده هاى ناآگاه مسلمان به آن ايمان آورده آنگاه به كمك همين توده هاى ناآگاه تشكيلاتى به وجود آورده و به اهداف خود كه همان بسط اباحه گرى بوده دست يابند. برخى از مورخان ملل و نحل يكى از علل پيدايش فرقه غلات را همين امر دانسته اند، (نگا: الاشعرى، سعد بن عبدالله ابن خلف، المقالات و الفرق، تصحيح محمدجواد مشكور، تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ دوّم، 1360 ش، صص 51 – 52)
8- دلايل سياسى
سياست بازانى كه بيشتر به اهداف غلط خود مى انديشند براى نيل به مقصود خود از حربه هاى گوناگونى استفاده مى كنند و يكى از اين حربه هاى قوى و كارآمد ايجاد فرق و نحله هاى گوناگون مذهبى است. اينان با به وجود آوردن چنين فرقه هايى يك سلسله مسائل و آموزه هاى دور از ذهن و عقل را وارد جريان مخالف خود مى كردند تا به آن آسيب وارد كرده و آن را در مقابل چشم ديگران ناميمون جلوه دهند. مانند برخى از اخبار در مورد ائمه(ع) كه به دور از حقيقت و واقعيت است، (نگا: الذهبى، ابى عبدالله محمد بن احمد بن عثمان، ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، تحقيق على محمد البجاوى، دار احياء الكتب العربية، چاپ اوّل، 1382 ق، ج 2، ص 45) يا پديدارى فرقه كيسانيه كه پيروان مختار بن ابى عبيده ثقفى تلقى شده اند براى تضعيف ديدگاه و حركت مختار از سوى مخالفانش پديدار شد، (نگا: صفرى فروشانى، نعمت الله، غاليان، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ اوّل، 1378 ش، صص 83 – 89)
9 - گسترش حوزه جغرافيايى اسلام با فتوحات مسلمانان
با گسترش فتوحات مسلمانان به تدريج پيروان اديان و عقايد ديگر وارد حوزه حكومت اسلامى شدند. گروهى از اين افراد كه مسلمان شده بودند به طرح مسائل و مشكلات خود براى مسلمانها پرداختند و آنها كه بر دين خود باقى مانده بودند در اين مسائل با مسلمانان مجادله مى كردند اين مسأله در اواخر حكومت بنى اميه و اوائل حكومت عباسيان به دليل ترجمه فلسفه يونان شدت بيشترى گرفت و باعث پديدارى برخى از فرقه ها شد. بر اساس گزارش دكتر حسين عطوان، قدريه ديدگاههاى خود را از تأثيرپذيرى يهوديان و مسيحيان مسلمان شده شامى صورت مى دادند، )نگا: فرقه هاى اسلامى در سرزمين شام در عصر اموى، دكتر حسين عطوان، ترجمه حميدرضا شيخى، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ اوّل، 1371 ش، صص 31 - 33 و نيز نگا: تاريخ الجدل، محمد ابو زهرة، قاهره، دار الفكر العربى، صص 76 - 81 و نيز الميزان، علامه سيد محمدحسين طباطبايى(ره)، موسسة الاعلمى للمطبوعات، ج 5، ص 276)
10-منع حديث
منع حديث يكى ديگر از عوامل پديدارى فرقه هاى گوناگون اسلام گشت، زيرا با جلوگيرى از ضبط و تدوين حديث كه در واقع ترجمان اصلى و مفسّر حقيقى وحى به شمار مى رفت، اسرائيلياتى وارد آموزه هاى دينى گشت و موجب پديدارى هرج و مرج در اعتقادات اعمال، اخلاق و آداب و حتى جوهره و كنه دين گرديد و اين خود موجب پيدايش بدعت هاى يهودى و مسيحى در آموزه هاى اسلام گرديد، (نگا: معالم المدرستين، علامه سيد مرتضى عسگرى، قم، كليه اصول الدين و المجمع العلمى الاسلامى، چاپ ششم، 1416 ق (1996 م)، ج 2، ص 57) اين موضوع را به خوبى مى توان در تفاسير قرآن رهيابى كرد. (در اين باب نگا: پژوهشى در باب اسرائليات در تفاسير قرآن، دكتر محمدتقى ديارى، تهران، دفتر پژوهش و نشر سهروردى، چاپ اوّل، 1379 ش، مجموع كتاب.)

سالروز رحلت شیخ بهایی

زندگینامه شيخ بهايى متوفاى 1030 ق .

           
           

 خاندان سبز

پدر بزرگوار شيخ بهايى ، عزالدين حسين بن عبدالصمد بن محمد بن على بن حسين (918 ـ 984 ق .) از فقيهان و دانشوران بزرگ قرن دهم هجرى است كه در دانش فقه ، اصول ، حديث ، رجال ، حكمت ، كلام ، رياضى ، تفسير، شعر، تاريخ ، لغت و بسيارى از علوم رايج آن عصر مهارت داشت . وى از شاگردان ممتاز شهيد ثانى است كه گاه در سفرها نيز همراه استاد بود. او پس از شهادت استاد به ايران آمد و در اصفهان به تدريس علوم اسلامى مشغول شد. شاه طهماسب صفوى از او درخواست كرد كه به قزوين ، پايتخت صفويان بيايد. او نيز پذيرفت و به عنوان (شيخ الاسلام ) حكومت صفويه انتخاب شد. وى سالها در هرات و مشهد به ارشاد و هدايت مردم اشتغال ورزيد.
عزالدين معتقد به وجوب عينى نمازجمعه بود و در دوران سكونتش در قزوين ، مشهد و اصفهان نماز جمعه را اقامه مى كرد. وى پس از سفر حج آهنگ بحرين نمود و تا آخر عمر در آنجا به تبليغ فرهنگ اسلامى پرداخت و سرانجام در هشتم ربيع الاول 984 ق . رحلت كرد و در روستاى (مصلى ) حومه (هجر) از نواحى بحرين به خاك سپرده شد.
پدر بزرگ شيخ بهايى ، شيخ عبدالصمد (متوفاى 935 ق .) نيز از علماى بزرگ قرن دهم هجرى است . وى استاد شهيد ثانى بود. شمس الدين محمد (متوفاى 876 يا 886 ق .) جد شيخ بهايى نيز از علماى بزرگ قرن نهم هجرى است كه مجموعه گرانبهايى در فوائد رجاليه و شرح حال علما نوشت كه علامه مجلسى بسيارى از مطالب آن را در آخر مجلدات بحارالانوار آورده است .(1)


نسبت خاندان شيخ بهايى به حارث همدانى ، يار وفادار حضرت على عليه السلام مى رسد. جبل عامل ، زادگاه شيخ بهايى ، زادگاه مجتهدان ، دانشمندان و نويسندگان بزرگ شيعى مانند محقق ثانى (متوفاى 940 ق )، شهيد اول (734 ـ 786 ق ) و شهيد ثانى (911 ـ 966 ق ) است . ابوذر غفارى ، نخستين مبلغ شيعه در منطقه شام و لبنان است . وى در دورانى كه از جانب عثمان در شام تبعيد بود به تبليغ فرهنگ تشيع در آن سامان پرداخت و بذر تشيع را در آن ديار افشاند. از آن هنگام تاكنون ، جبل عامل مهد دانشوران پارساى شيعى بوده و هست .

ميلاد

در صبحگاه 17 ذيحجه 953 ق (2) در روستاى (جبع ) (زادگاه شهيد ثانى ) نوزادى چشم به جهان گشود كه وى را محمد ناميدند. محمد در دامان پاك خانواده اى روحانى تربيت يافت . لبنان كنونى در آن عصر مهد فرهنگ تشيع بود محمد دوران كودكى و نوجوانى را در آن سرزمين پاكان سپرى كرد. خواندن و نوشتن ، قرآن ، احكام شرعى و نماز را نزد مادر، پدر، معلمان پرهيزكار جبع و بعلبك فرا گرفت و با مهر على عليه السلام و اولادش رشد يافت .

كوچ سبز

محمد هنوز سيزده بار بيش شكوفايى باغهاى سيب جبل عامل را نديده بود كه آهنگ سفرى دراز نمود. او در دوران جوانى مى بايست همسرى نيكو براى خود انتخاب نمايد و از اين رو با دقت لازم و به پيشنهاد پدرش ، با خانواده اى اصيل كه نور علم و ايمان در آن تابيده بود، وصلت كرد. تاريخ نويسان مى گويند:
همسر شيخ بهاءالدين زنى پارسا، دانشمند، حديث شناس ، فقيه ، محقق و مدرس بوده است . در آن روزگار كه بسيارى از زنان بلكه اغلب مردان از سواد خواندن و نوشتن محروم بودند و يا تحصيل علم را براى زنان لازم نمى شمردند، همسر شيخ بهاءالدين استادى بلند پايه بود.

پدرش پس از شهادت شهيد ثانى (متوفى 966 ق ) تصميم گرفت مهر از آب و خاك بر كند و عازم مهد تازه شيعه ، ايران شود.(3) پدرش علاقه خاصى به شهيد ثانى داشت . شهيد ثانى نيز زادگاهش (جبع ) و ساليانى استاد وى بود. و در مسافرتهاى مصر و استانبول ايشان را به همراه داشت.

پس از شهادت استاد كه به تحريك علماى سنى و به دست كارگزاران حكومت عثمانى صورت گرفت ، جبل عامل براى شيعيان و علماى شيعى ناامن مى نمود و از آن سو حكومت نوپاى صفوى با به رسميت شناخت مذهب شيعه در كشور، بستر مهاجرت علماى شيعه از سراسر دنيا به ايران را فراهم نمود. بسيارى از دانشمندان بزرگ شيعى كه از آزار ابرقدرت بزرگ آن عصر (امپراتورى عثمانى ) به تنگ آمده بودند به ايران آمدند و حوزه هاى علميه ايران را رونقى تازه بخشيدند. محقق كركى (متوفى 940 ق .)(4) شيخ لطف الله ميسى (متوفى 1032 يا 1035 ق .) و شيخ على منشار عاملى از انديشه وران جبل عامل هستند كه به ايران هجرت كردند.


شاه طهماسب در سال 962 ق . قزوين را پايتخت ايران قرار داد و قزوين در ايام حكومت وى دوران اوج طلايى خود را مى گذراند. در همين زمان علماى شيعه از سراسر جهان به قزوين آمدند و بدين سان حوزه علميه قزوين تاءسيس شد. چنين به نظر مى رسد كه بنيانگذار حوزه علميه قزوين ، محقق ثانى است . بعلاوه كه وى را بنيانگذار حوزه علميه اصفهان ناميده اند. حوزه علميه اصفهان نيز پس از انتخاب اصفهان به عنوان پايتخت از سوى شاه عباس در سال 1006 ق . رونق تازه اى يافت .
شيخ بهايى علوم اسلامى را در حوزه هاى علميه قزوين و اصفهان فرا گرفت . او ساليان دراز به كشورهاى اسلامى از محضر بسيارى از علما كسب فيض نمود.

 

اساتيد

وى نزد استادان فرزانه اى به فراگيرى منطق ، فلسفه ، رياضيات ، طب ، نجوم و ... پرداخت . استادان او عبارتند از:
1ـ عزالدين حسين جبل عاملى ، پدر بزرگوار شيخ

2ـ ملاعبدالله بن شهاب الدين مدرس يزدى

شيخ بهايى نزد اين استاد وارسته به يادگيرى منطق ، فلسفه و كلام پرداخت . ملاعبدالله مدرس يزدى از علماى بزرگ عصر خويش بود. سيد عليخان كبير در كتاب (سلافه العصر) درباره اش مى نويسد: عبدالله پسر حسين يزدى ، استاد شيخ بهاءالدين ، علامه روزگار خويش است . كسى در دانش و تقوا و فضيلت به او نرسد. وى كتابهايى مفيد مثل (شرح قواعد) درباره علم فقه و (شرح عجاله ) و (شرح تهذيب ) در علم منطق و ... تاءليف كرده است .
3ـ ملاعلى مذهب : شيخ بهايى دروس حساب ، هندسه ، جبر و مقابله و هيئت را نزد وى فرا گرفت .
4ـ مولانا افضل قاضى : شيخ بهايى نزد وى به فراگيرى رياضيات پرداخت .
5ـ حكيم الدين (اعتمادالدين ) محمود: شيخ بهايى كتاب (قانون ) نوشته بوعلى سينا را كه درباره طب است ، از او فرا گرفت.

6ـ محمد باقر يزدى

7ـ احمد كچائى (5 (

شاگردان اش

شيخ بهايى سالهاى دراز به تدريس اشتغال داشت . انديشه وران بسيارى در دامان درس او تربيت يافتند كه نام برخى از آنان به قرار زير است :

1. ملاصدرا شيرازى


2. ملامحسن فيض كاشانى
3. فياض لاهيجى
4. نظام الدين بن حسين ساوجى
5. سيدحسين (6) بن حيدر كركى
6. سيد ماجد بحرانى
7. فاضل جواد بغدادى
8. ملاخليل غازى قزوينى
9. ميرزا رفيع الدين طباطبايى نائينى
10. شيخ زين الدين عاملى ، نوه شهيد ثانى (7)
11. شرف الدين (8) محمد رويدشتى
12. شيخ محمد بن على عاملى تبنينى
13. مظفرالدين على ، كه كتابى درباره زندگى شيخ بهايى نوشته است .
14. محمدتقى مجلسى ، پدر علامه محمدباقر مجلسى
15. شيخ محمود بن حسام الدين جزائرى
16. محقق سبزوارى
17. ملا عزالدين فرهانى مشهور به علينقى كمره اى ، شاعر معروف
18. عنايه الله على كوهپايه اى معروف به قهپايى ، نويسنده (مجمع الرجال )
19. هاشم بن احمد بن عصام الدين اتكانى
20. شيخ نجيب الدين على بن محمد بن مكى عاملى جيبلى جبعى
21. محمد صالح بن احمد مازندرانى
22. حسنعلى بن عبدالله شوشترى
23. شيخ زين الدين على بن سليمان بن درويش بن حاتم قدمى بحرانى
24. سلطان العلما سيدحسين حسينى مرعشى ، نويسنده حاشيه بر روضه و حاشيه بر معالم (9(

فرصتهاى ناب

عالمان شيعه همواره در طول تاريخ با پادشاهان ستمگر در نبرد بودند اما گاه مجبور مى شدند براى حفظ اسلام و نجات مسلمانان با دربار شاه همكارى كنند. تلاش آنها براى اصلاح فرهنگ ، اقتصاد، سياست ، مديريت و نظام حكومتها بود. آنها هيچ اميدى به پادشاه نداشتند بلكه فقط از او براى اصلاح كشور و رشد تشيع كمك مى گرفتند.
شيخ بهايى نيز از زمره انديشمندانى است كه براى حفظ و گسترش فرهنگ تشيع به دربار شاهان رفت . وى بشدت از آنان متنفر بود. در يكى از سروده هايش آمده است :
نان و حلوا چيست ، دانى اى پسر
قرب شاهان است ، زين قرب الحذر
مى برد هوش از سر و از دل قرار
الفرار از قرب شاهان ، الفرار
فرخ آن كه رخش همت را بتاخت
كام از اين حلوا و نان ، شيرين نساخت
حيف باشد از تو اى صاحب سلوك
كاين همه نازى به تعظيم ملوك
قرب شاهان آفت جان تو شد
پايبند راه ايمان تو شد
جرعه اى از نهر قرآن نوش كن
آيه لا تركنوا(10) را گوش كن
حكومت صفويه مذهب تشيع را مذهب رسمى كشور اعلام كرد. فقيهان بلند آوازه شيعه براى استفاده از اين موقعيت طلايى ، به دربار صفويه راه يافتند تا بتوانند شاهان صفوى را براى گسترش تشيع به خدمت بگيرند. فرصتهاى ناب پيش آمده در دوره صفويه ، انديشه وران تيزبين شيعى را بر آن داشت كه با تمام تنفرى كه از پادشاهان خونريز صفوى داشتند براى ترويج فرهنگ اسلام راستين به دربار راه يابند و خدمتهاى فرهنگى ، سياسى ، اجتماعى و اقتصادى شايانى بنمايند. تشويق پادشاهان صفوى به بازسازى و احداث مساجد، مدارس علميه ، زيارتگاه ها، كاروانسراها و ... از فعاليتهاى علماى شيعى است . با تلاش جانفرساى اين انديشه وران ، صفويه بستر مناسبى براى جريان يافتن رود پر تلاطم فرهنگ عاشورا گرديد و حوزه هاى علميه شيعه با تلاش آنها جان گرفت و ايران ميزبان فقيهان بزرگ جهان شد. كوشش بى امان فقيهان شيعه دستاوردهاى بسيار گرانبهايى در برداشت . همكارى مجتهدان شيعه با پادشاهان صفوى فقط و فقط براى ترويج دين بود.
امام خمينى (ره ) در اين باره مى فرمايد:
(يك طايفه از علما، اينها گذشت كرده اند از يك مقاماتى و متصل شده اند به سلاطين . با اينكه مى ديدند كه مردم مخالف اند (با سلاطين )، ليكن براى ترويج ديانت و ترويج تشيع اسلامى ، ترويج مذهب حق ، اينها متصل شده اند به يك سلاطينى و اين سلاطين را وادار كرده اند، خواهى نخواهى براى ترويج مذهب تشيع .
اينها آخوند دربارى نبودند. اين اشتباهى است كه بعضى نويسندگان ما مى كنند .... اينها اغراض سياسى داشتند. اغراض دينى داشتند. نبايد تا يك كسى به گوشش خورد كه مثلا علامه مجلسى ـ رضوان الله عليه ـ محقق ثانى ـ رضوان الله عليه ـ ... شيخ بهايى ـ رضوان الله عليه ـ با اينها روابط داشتند و مى رفتند سراغ اينها، همراهيشان مى كردند، خيال كند كه اينها مانده بودند براى جاه ....
آنها گذشت كردند، گذشت . يك مجاهده نفسانى كرده اند. براى اينكه مذهب را به وسيله آنها، به دست آنها ترويج كنند.)(11)
شيخ بهايى با اينكه در دربار بود، زاهدانه مى زيست . خانه اش پناهگاه فقيران و نيازمندان بود. او از قدرتى كه در دربار داشت براى گشايش كار مردم استفاده مى كرد. سياست او هدايت كارگزاران حكومت صفوى بود. و در اين راه تا اندازه اى نيز موفق گشت .

سفرهاى پر بار

شيخ بهايى مدتها شيخ الاسلام هرات و در آن ديار پاسخگوى احكام شرعى مردم بود. وى پس از مدتى از اين سمت كناره گرفت و به سفرهاى علمى و تحقيقى پرداخت .
شيخ بهايى 30 سال در سفر بود. به مصر، سوريه ، حجاز، عراق ، فلسطين ، افغانستان و ... رفت و با علما و مردم آن مناطق به گفتگو پرداخت . او مبلغ نستوه تشيع بود و رنج سفر را به جان خريد و براى زنده نگه داشتن فرهنگ شيعى زحمت فراوان متحمل شد. مشكلات سفر در آن دوران فراوان بود. خطر حمله دزدها، گرگها، گم كردن راه ، تشنگى و در بيابان ماندن و ده ها خطر ديگر در برابر اراده پولادين او ناچيز مى نمود. او دل به حجره مدرسه ، دربار، مقام شيخ الاسلامى ، رياست علماى شيعه و مرجعيت مردم نسبت و براى مبارزه با شبيخون دشمنان اسلام به فرهنگ تشيع در كنج حجره سنگر نگرفت . بلكه ميان توده مردم شتافت ، با دردها آشنا شد و آنگاه به مداواى جامعه مريض اسلام پرداخت . او لحظه اى از تحصيل ، تدريس ، تبليغ ، عبادت و تاءليف غافل نبود و برخى از كتابهايش را در سفرها نوشت . قم ، كرمانشاه ، گنجه ، تبريز، هرات و مشهد شهرهايى هستند كه ميزبان قلم او بودند.
اين عالم وارسته در سفرها با علماى اهل سنت به گفتگو مى نشست و فقيهان بلند پايه اهل سنت را گرامى مى داشت ، نزدشان زانوى ادب به زمين مى زد و از دانش آنها بهره مى جست . در قدس با (ابن ابى اللطيف مقدسى )، در دمشق با (حافظ حسين كربلايى ) و (حسن بورينى ) و در حلب با (شيخ عمر عرضى ) ديدار كرد.(12)
شيخ بهايى پس از سال 1006 ق . شيخ الاسلام اصفهان بود. اصفهان در سال 1006 ق . از سوى شاه عباس كبير پايتخت ايران شد. با انتخاب اصفهان به پايتختى ، مهاجرت علماى شيعه از سراسر جهان اسلام به اين شهر رونق گرفت . مدت زمانى بعد شيخ از مقام (شيخ الاسلام )ى استعفا داد و از سال 1012 ق . تا سال 1019 ق . به سفر رفت . سپس به اصفهان برگشت و تا آخر عمر در آن شهر ماند و به عنوان (شيخ الاسلام ) رياست علماى شيعه را بر عهده گرفت .

آثار

شيخ بهايى در علوم مختلف فقه ، اصول ، تفسير، حديث ، رجال ، درايه ، ادبيات ، رياضيات ، جبر، هندسه ، اسطرلاب ، هيئت ، جفر و ... آثار فراوانى به زبانهاى فارسى و عربى نوشت .
آثارش عبارت اند از:
1ـ اثبات الانوار الالهيه
2ـ الاثنى عشريات الخمس فى الطهاره و الصلاه و الزكوه و الصوم و الحج
3ـ الاثنى عشريه فى الحج
4ـ الاثنى عشريه فى الزكوه و الخمس
5ـ الاثنى عشريه فى الصلوه
6ـ الاثنى عشريه فى الصوم
7ـ الاثنى عشريه فى الطهاره
8ـ اسرار البلاغه : در حاشيه كتاب (مخلاه )، در مصر چاپ شد.
9ـ الاسطرلاب يا صحيفه ـ عربى ، هيئت .
10ـ اسطرلاب يا (تحفه حاتميه ) يا (هفتاد باب ) ـ فارسى ، هيئت .
11ـ بحر الحساب ـ رياضيات
12ـ التحفه فى تحديد الكر وزنا و مساحتا يا (رساله الكر) ـ با (مشرق الشمسين ) چاپ شد.
13ـ تشريح الافلاك ـ در علم هيئت است كه در هند و ايران چاپ شد.
14ـ تضاريس الارض ـ با (شرح چغمينى ) چاپ شد.
15ـ توشيح المقاصد يا (توضيح المقاصد): درباره وقايع ايام سال و وفيات علماست كه در مصر و ايران چاپ شد.
16ـ التهذيب يا (تهذيب البيان ) ـ درباره علم نحو
17ـ جامع عباسى : درباره علم فقه كه در ايران چاپ شد.
18ـ جواب ثلث مسائل عجيبه
19ـ جواب المسائل الشيخ صالح الجزائرى
20ـ جواب المسائل المدنيات
21ـ جهه القبله
22ـ حاشيه اثنى عشريه صاحب معالم
23ـ حاشيه تشريح الافلاك
24ـ حاشيه تفسير بيضاوى
25ـ حاشيه تكمله خفرى
26ـ حاشيه بر (خلاصه الاقول ) نوشته علامه
27ـ حاشيه بر (خلاصه الحساب )
28ـ حاشيه بر كتاب ذكرى از شهيد اول
29ـ حاشيه رجال نجاشى
30ـ حاشيه بر (زبده الاصول )
31ـ حاشيه بر (شرح عضدى بر مختصر الاصول )
32ـ حاشيه فهرست شيخ منتجب الدين
33ـ حاشيه بر (القواعد الكليه الاصوليه و الفرعيه ) نوشته شهيد اول
34ـ حاشيه تفسير كشاف زمخشرى
35ـ حاشيه مختلف علامه
36ـ حاشيه مطول ـ ادبيات عرب
37ـ حاشيه معالم العلماء
38ـ حاشيه من لايحضره الفقيه ـ حديث
39ـ الحبل المتين فى احكام الدين ـ در حديث است كه در ايران چاپ شد.
40ـ حدائق الصالحين فى شرح صحيفه سيدالساجدين عليه السلام : از اين كتاب فقط بخش كوچكى به نام الحديقه الهلاليه كه شرح دعاى رويت هلال است ، موجود است كه به همراه شرح صحيفه سيد نعمت الله جزايرى ، در تهران چاپ شد.
41ـ الحريريه : در حاشيه شرح رسائل آخوند خراسانى ، در تهران چاپ شد.
42ـ حواشى شرح التذكره
43ـ خلاصه الحساب : درباره حساب ، جبر و هندسه كه تا چند دهه پيش ، جز و كتب درسى بود و در حوزه هاى علميه و مكتبهاى مدارس جديد تدريس مى شد.
44ـ درايه الحديث يا (الوجيزه فى الدرايه ) ـ با (خلاصه الاقوال ) علامه چاپ شد.
45ـ رساله احكام سجود التلاوه
46ـ رساله فى استحباب السوره فى الرد على بعض معاصريه
47ـ رساله فى ان انوار سائر الكواكب مستفاده من الشمس ـ درباره اينكه نور ساير سيارات از خورشيد گرفته شده است .
48ـ رساله فى حل اشكالى عطارد و القمر
49ـ رساله فى ذبايح اهل الكتاب
50ـ رساله فى الزكوه عجيبه
51ـ رساله فى الصوم عجيبه
52ـ رساله فى قصر الصلوه فى الاماكن الاربعه يا (فى القصر و التخيير فى السفر)
53ـ رساله فى معرفه القبله
54ـ رساله فى المواريث
55ـ رساله فى نسبه اعظم الجبال الى قطر الارض
56ـ رساله القبله
57ـ زبده الاصول يا (الزبده فى اصول الفقه )
58ـ سوانح الحجاز يا (سوانح سفر الحجاز) يا (نان و حلوا)
59ـ شرح اثنى عشريه صاحب معالم
60ـ شرح الاربعين يا (اربعون حديثا) يا (اربعين بهايى )
61ـ شرح دعاى صباح صحيفه سجاديه
62ـ شرح (شرح چغمينى ) قاضى زاده رومى
63ـ شرح (الفرائض النصيريه ) خواجه نصيرالدين طوسى
64ـ الصراط المستقيم
65ـ صمديه يا (الفوائد الصمديه ) ـ درباره علم نحو كه براى برادرش عبدالصمد نوشته است و هنوز در حوزه هاى علميه تدريس مى شود.
66ـ العروه الوثقى ـ در تفسير سوره حمد كه همراه كتاب (مشرق الشمسين ) چاپ شد.
67ـ عين الحيات ـ تفسير
68ـ كشكول ـ بارها چاپ شده است .
69ـ المخلاه ـ مانند كشكول داراى مطالب متنوع است .
70ـ مشرق الشمسين و اكسير السعادتين ـ فقه ، تفسير و حديث
71ـ مفتاح الفلاح فى عمل اليوم و الليله ـ دعا
72ـ ملخص الهيئه
73ـ وسيله الفوز و الامان فى مدح صاحب الزمان (عج ) ـ شعر
74ـ شرح تفسير بيضاوى
75ـ حل حروف القرآن
76ـ شرح من لايحضره الفقيه ـ حديث
77ـ ترجمه رساله اماميه به فارسى . رساله اماميه نامه امام رضا عليه السلام به ماءمون است .
78ـ حاشيه بر (شرح تهذيب الاصول ) نوشته عميدى .
79ـ مختصر اصول ، فارسى ، چاپ سال 1267 ق .
80ـ جبر و مقابله
81ـ رساله در حساب ـ فارسى
82ـ فالنامه
83ـ رساله در كرويت زمين
84ـ رساله (جوهر فرد): شيخ بهايى با استناد به رياضى و هندسه با اقامه 9 دليل ، جزء لا يتجزى (13) را ابطال كرده است .(14)

بر بال خيال

شيخ بهايى از شاعران نامدار صفويه است . شعرهاى او بويژه شعرهايى كه به سبك عراقى سروده ، بسيار زيباست . وى در اشعارش به بهايى تخلص مى كرد. از وى اشعار بسيارى به زبانهاى فارسى و عربى به يادگار مانده است . از اشعار عربى اوست :
عشاق جمالك احترقوا
فى بحر صفاتك قد غرقوا
فى باب نوالك قد وقفوا
و بغير جمالك ما عرفوا
نيران الفرقه تحرقهم
امواج الادمع تغرقهم
ـ شيفتگان جمالت سوختند و در درياى صفات تو غرق شدند
ـ در آسمان بخشايشت بست نشستند و جز جمال تو نشناختند
ـ شعله هاى جدايى آنان را مى سوزاند و امواج اشك آنان را غرق مى سازد.
و نيز از اشعار اوست :
ايها القوم الذى فى المدرسه
كلما حصلتموه وسوسه
ذكركم ان كان فى غير الحبيب
ما لكم فى النشاه الاخره نصيب
ـ اى دانش پژوهانى كه در مدرسه هستيد تمام آموخته هايتان وسوسه است
ـ صحبتهاى شما اگر درباره غير از دوست (خدا) باشد، بهره اى در جهان آخرت نخواهيد برد.
***
حيف باشد از تو اى صاحب هنر
كاندرين ويرانه ريزى بال و پر
تا به كى اى هدهد شهر سبا
در غريبى مانده باشى بسته پا
جهد كن اين بند از پا باز كن
بر فراز لا مكان پرواز كن
تا به كى در چاه طبعى سرنگون
يوسفى ، يوسف بيا از چه برون
تا عزيز مصر ربانى شوى
وارهى از جسم و روحانى شوى
***

لقمه نانى كه باشد شبهه ناك
گر به خاك كعبه ابراهيم پاك
گر به دست خود فشاند تخم آن
ور به گاو چرخ كردى شخم آن
ور مه نو در حصادش داس كرد
ور به سنگ كعبه اش ستاس كرد
ور به آب زمزمش كردى عجين
مريم آيين پيكرى از حور عين
ور بخواندى بر خميرش بى عدد
فاتحه با قل هو الله احد
ور بود از شاخ طوبى آتشش
ور شدى روح الامين هيزم كشش
ور تو بر خوانى هزاران بسمله
بر سر آن لقمه پر و لوله
عاقبت خاصيتش ظاهر شود
نفس از آن لقمه تو را قاصر شود
در ره طاعت تو را بى جان كند
خانه دين تو را ويران كند
شيخ بهايى به اشعار حافظ و مولوى علاقه وافرى داشت . ديوان اشعار حافظ و مولوى الهام گرفته از آيات و روايات است و مضامين عرفانى بلندى را در بردارد. شيخ بهايى درباره مولوى چنين سروده است :
من نمى گويم آن عالى جناب
هست پيغمبر، ولى دارد كتاب
مثنوى معنوى مولوى
هست قرآنى ، به لفظ پهلوى

حب وطن

پيامبر گرامى اسلام فرموده است : حب الوطن من الايمان (15): علاقه به وطن جزء ايمان است . شيخ بهايى تفسيرى نو از اين حديث ارائه مى كند كه بسيار در خور تاءمل است . تقريبا همه افرادى كه اين حديث را معنا كرده اند وطن را وطن جغرافيايى و زادگاه دانسته اند. برخى از روشنفكران نيز اين حديث را به چيزى در تاءييد ناسيوناليسم ، وطن پرستى و ملى گرايى تفسير كرده اند. اما شيخ بهايى در تفسيرى تازه از اين حديث چنين مى سرايد:
اين وطن مصر و عراق و شام نيست
اين وطن شهرى است كو را نام نيست
زانكه از دنياست اين اوطان تمام
مدح دنيا كى كند خير الانام
اى خوش آن كو يابد از توفيق بهر
كآورد رو سوى آن بى نام شهر
تو در اين اوطان غريبى اى پسر
خو به غربت كرده اى ، خاكت به سر
آنقدر در شهر تن ، مانده اى اسير
كان وطن يكباره رفتت از ضمير
رو بتاب از جسم و جان را شاد كن
موطن اصلى خود را ياد كن
زين جهان تا آن جهان بسيار نيست
در ميان جز يك نفس در كار نيست
تا به چندان شاهباز پر فتوح
با زمانى دور از اقليم روح

وصال

نوشته اند: زمانى شيخ بهايى به همراه گروهى از شاگردانش براى خواندن فاتحه به قبرستان رفت . بر سر قبرها مى نشست و فاتحه اى نثار گذشتگان مى كرد، تا اينكه به قبر بابا ركن الدين (16) رسيد. آوايى شنيد كه سخت او را تكان داد. از شاگردانش پرسيد: شنيديد چه گفت ؟ گفتند: نه .
شيخ بهايى پس از آن ، حال ديگرى داشت . همواره در حال دعا و گريه و زارى بود. گرچه او هيچ گاه از عبادت غافل نبود ولى اكنون بيش از پيش ، به مناجات و دعا اهميت مى داد. مدتى بعد شاگردانش از او پرسيدند آن روز چه شنيدى ؟ او گفت : به من گفتند آماده مرگ باشم .
شش ماه گذشت . دوازدهم شوال 1030 ق . (يا 1031 ق .) فرا رسيد. مرگ به پيشواز شيخ بهايى آمد. او نيز سبكبال به سوى معبود پر كشيد. بيش از پنجاه هزار نفر مردم اصفهان در تشييع جنازه او شركت داشتند. اصفهان پايتخت صفويه غرق در ماتم بود. ملامحمد تقى مجلسى بر وى نماز گزارد و سپس پيكرش را به مشهد مقدس برد و بنابر وصيتش او را در خانه اش كه نزديك حرم امام رضا عليه السلام قرار داشت ، به خاك سپردند. اكنون آرامگاه شيخ بهايى در يكى از رواقهاى حرم مطهر امام رضا عليه السلام قرار دارد.(17)

پاورقي
__________________________

1 ـ ريحانه الادب ، محمدعلى مدرس تبريزى ، ج 4، ص 126 ـ 129; زين الدين بن على بن احمد عاملى (شهيد ثانى ) (مشعل شريعت ) (از مجموعه ديدار با ابرار) على صادقى ، ص 45; اعيان الشيعه ، ج 6، ص 56 ـ 64.
2 ـ در اعيان الشيعه تاريخ تولد وى چنين آمده است : پنجشنبه ، سيزده روز مانده به محرم 953 ق . (رك : ج 9، ص 234.)
3 ـ اعيان الشيعه ، ج 6، ص 59.
4 ـ محقق كركى كه به نام محقق ثانى نيز مشهور است از فقيهان بلند پايه اى است كه به درخواست شاه سليمان صفوى بين سالهاى 916 تا 929 ق . از حوزه علميه نجف به قزوين آمد و در سال 936 ق . از سوى شاه طهماسب رياست علماى شيعه ايران را با عنوان (شيخ الاسلام ) پذيرفت . (شيخ الاسلام ) عنوانى همپايه (ولى فقيه ) در آن عصر بود. پس از وفاتش منصب (شيخ الاسلام ) به شاگردش شيخ على منشار رسيد و پس از رحلت او دامادش شيخ بهايى سومين مجتهد جبل عامل است كه به عنوان شيخ الاسلام انتخاب شد.
5 ـ فوائد الرضويه ، شيخ عباس قمى ، ص 249 و 506; طبقات اعلام الشيعه ، شيخ آقا بزرگ تهرانى ، ج 5، ص 86 و 87.
6 ـ در اعيان الشيعه (سيدحسن ) آمده است .
7 ـ در اعيان الشيعه آمده است كه وى نوه (صاحب معالم ) است .
8 ـ در اعيان الشيعه (شريف الدين ) آمده است .
9 ـ كشكول شيخ بهايى ، ترجمه ساعدى ، ص 6; فقهاى نامدار شيعه ، عبدالرحيم عقيقى بخشايشى ، ص 223; طبقات اعلام الشيعه ، ج 5، ص 85 و 86; اعيان الشيعه ، ج 9، ص 224.
10 ـ (و لا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار) (سوره هود، آيه 113) به ستمگران تكيه نكنيد كه آتشى شما را فرا خواهد گرفت .
11 ـ صحيفه نور، ج 1، ص 285.
12 ـ طبقات اعلام الشيعه ، ج 5، ص 87.
13 ـ اتم : كوچكترين جزء يك عنصر كه با چشم ديده نمى شود و سابقا آن را جزء لايتجزى مى پنداشتند. فرهنگ فارسى ، محمد معين ، ج 1، ص 137 و 138.
14 ـ ريحانه الادب ، ج 3، ص 308 ـ 312; امل الامل ، شيخ محمد بن حسن حر عاملى ، تحقيق سيداحمد حسينى ، ج 1، ص 155 و 156; اعيان الشيعه ، ج 9، ص 244 و 245; فلاسفه شيعه ، ص 429.
15 ـ سفينه البحار، شيخ عباس قمى ، ج 2، در ذيل كلمه وطن .
16 ـ وى يكى از عرفاست .
17 ـ الكنى و الالقاب ، شيخ عباس قمى ، ج 2، ص 101.

محمود مهدى پور
 

 

مشهد ،انتهای بلواری شهید فکوری ، بین میدان شهید جوان و میدان شهید آل شهیدی حراست دانشگاه علوم پزشکی مشهد- صندوق پستی: 1364- 9177899191


تلفن: 38763395 051 نمابر: 38763917 051 سامانه پيام کوتاه :9830007273010027 پست الکترونيک: herasat@mums.ac.ir


تمام حقوق مادی و معنوی این سایت مربوط به دانشگاه علوم پزشکی مشهد می باشد و هرگونه کپی برداری از مطالب آن تنها با ذکر منبع بلامانع است